قطعات قطران تبریزی | مجموعه شعرهای کوتاه قطعه شاهکار قطران تبریزی

مجموعه شعرهای کوتاه قطعه شاهکار قطران تبریزی در تک متن برای شما عزیزان آماده شده است. شرف الزمان حکیم ابومنصور قطران عضدی تبریزی، شاعر ایرانی سده پنجم هجری، هم‌دوران با شدادیان و روادیان است.

قطعات قطران تبریزی | مجموعه شعرهای کوتاه قطعه شاهکار قطران تبریزی

قطعه‌های زیبای قطران تبریزی

مرا رنج بسیار و کم روزگار

بشادی کسم نیست آموزگار

نه هستند یاران من مهربان

نه هستند خویشان من سازگار

زمانی همی نالم از یار بد

زمانی ز رنج و بد روزگار

شود نیک روز بد از یار نیک

مرا بدتر از روزگار است یار

مرا دل فکار است دائم ز دوست

ز دشمن بود هر کسی دلفکار

اگر دشمن و دوست یکسان بو

چه دوست و چه دشمن چه خرما چه خار

از آن دشمنی کو بود دور دست

تواند رهاندن بدستان و چار

چگونه تواند ز دشمن گریخت

کسی کش بود دشمن اندرکنار

ایا عاشقی بی دل و بی روان

گهی گرم خوار و گهی سوگوار

چه نالی چو رعد و چه گریی چو ابر

چه گوئی تو چندین چه پیچی چو مار

همیشه ز دل نالی و دیده هیچ

که دارند جان گرامیت خوار

که دید این رخ یار پیمان شکن

برفت از پی یار بی زینهار

آذر فرو زو می خور شاها بماه آذر

آیین ماه آذر بوی می است و آذر

باد ابد رد مانده دشمنت چون کمانه

بگذار شادمانه صدا ور مزدو آذر

یک بخشش تو کردن بار دویست گردون

ایمن بزی ز گردون همچون پسر ز مادر

هم بدسگال مالی هم بدسگال مالی

هم با سخا همالی هم باوفا برادر

تو بت جهان برهمن تو باد و خصم خرمن

از هیبت تو دشمن جوشن دهد بچادر

روی عدوت پرچین وز خونش کرده پرچین

از تیغ تو شه چین لرزنده و توایدر

دوری ز بند و دستان با رای و هوش دستان

با زور پور دستان با فر و یال نوذر

گر خلق بی توانی دانا شود تو آنی

بگذار تا توانی گیتی بناز و بگذار

ایا ز عز و شرف تاج برنهاده بسر

زمانه بر ده همه عمر دشمنانت بسر

اگر بجای پسر دختر آیدت چه زیان

که دختر چو تو باشد به از هزار پسر

اگر شهی را باشد دو صد پسر همه شیر

یکی بود که سزد افسر پدرش بسر

نه دختری ببر تخت ملک چهر آراست

که بر بساطش بوسید گوهر اسکندر

تو روزگار بدیدی بمان و خندان باش

که روزگار نشاندت دو تا جور در بر

همیشه تا مه و خور بر فلک دهند فروغ

ز رامش و طرب و عیش در جهان برخور

تا هست جان مؤمن بدخواه جان کافر

نوروز باد خرم بر میر ابوالمظفر

پیوسته باد با او تایید و دولت و فر

او شاد باد دائم از شهریار جعفر

از هیچ کار ویرا در دل مباد کیفر

بر دوستان مبارک بر دشمنان مظفر

روی ولیش بادا از ناز چون معصفر

وز رنج باد دائم روی عدوش اصفر

چون در مصاف باشد با تیغ و رمح و مغفر

گردد رخ سواران از بیم او مزعفر

مانند خاک گردد با کینش مشک از فر

خاک سیاه گردد با مهر او چو عنبر

تا انده است و شادی تا مؤمن است و کافر

بادا رخانش احمر بادا بساطش او فر

برخیز و بمیخانه خرام ای بت کشمیر

می خور که بمی گردد اندوه جوان پیر

آن ناقد هر گوهر و آن کاشف هر راز

کز رطل همی خندد چون برق بشبگیر

گر بوی بسنگ آرد سنبل دمد از سنگ

ور گونه بقبر آرد شنگرف شود قیر

بر یاد یکی بار خدائی که تو گوئی

با نصرت هم پشت است با دولت همشیر

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه مولانا ( شعرهای کوتاه، بلند و زیبای رمانتیک از مولانای بزرگ )

قطعه‌های زیبای قطران تبریزی

ای وصل تو آب و هجر تو آذر

ماننده تو نزاید از مادر

آذر شود از رضای تو آزار

وازار ز خشم تو شود آذر

با مهر تو لاله روید از سندان

با فر تو آب زاید از آذر

از بیم تو خصم ترک و جوشن را

کرده است بدل بمعجر و چادر

در غیب رهنمای چون سلمان

در حضرت راستگوی چون بوذر

ای میر بجنگ کافران رفتی

بامیر بسان طوس بن نوذر

بگذار جهان بدانش و رامش

تا هست جهان تو از جهان مگذر

شعرهای کوتاه قطران تبریزی

ای چون بهشت مجلس و چون آسمان حصار

تا روز حشر باد در او شاد شهریار

دیوارهاش محکم و عالی سپهروش

ایوانهاش خرم و رنگین بهشت وار

مغز اندر او نیابد چیزی بجز نسیم

چشم اندر او نبیند چیزی بجز نگار

دیبا به پیش نقش تصاویر او چو خاک

خارا بمحکمی بر دیدار او چو خار

باد اندر او بحیله نیابد همی گذر

دیو اندر او بجلوه نیابد همی گذار

مانند قدر و همت شاه جهان بلند

چون تخت و دولت ملک عالم استوار

شاه اندر او نشسته بشادی و خرمی

پیش اندرش نهاده همه گیتی آشکار

هر سو که بنگرد همه باغ است و بوستان

هرجا که بگذرد همه جویست و جویبار

نقش بهشت بیند و آرایش بهشت

بوی بهار یابد و پیرایه بهار

ای افسر زمانه و ای شاه روزگار

از دولت آفرید ترا آفریدگار

رادی وراستی است ترا روز و شب سخن

مردی و مردمی است ترا سال و ماه کار

باشد شکار شاهان دائم تذرو و کبک

شاهان ار منند همیشه ترا شکار

اندر میان لشگر تو کی عیان بود

گر کم شود هزار ور افزون شود هزار

بادات روز خرم و فرخنده مال و سال

مولات خاک بوس و معادیت خاکسار

ای بسته جفا با دل و گشته ز وفا دور

کرده دل من زار بقول و سخن زور

قول تو نوازم چو مرا دارد غمگین

فعل تو مرا همچو ترا دارد رنجور

گفتم بنهم بر دگری نام تو آخر

تا چون تو نباشد بهمه شهری مشهور

گر نام بدیرا ببهی بر بنهندی

زود این ز بهی دور شدی آن ز بدی دور

بر سنگ سیه نام نهادندی یاقوت

بر خاک سیه نام نهادندی کافور

گل را بنگارند ولیکن ندهد بوی

مه را بنگارند ولیکن ندهد نور

نه حور شود دیو گرش نام نهی دیو

نه دیو شود حور گرش نام نهی حور

زینراه برون آی زاین اسب فرود آی

تا گنج بلا را نبود جان تو گنجور

ما یکدگران را بنوازیم و بسازیم

هر دور یکی رامش و هردو یکی سور

منم ز حسرت دیدار یار زار و نزار

همی بگریم چون ابر نوبهاری زار

یکی درخت بکشتم ببوستان امید

که ناز بودش برگ و نشاط بودش بار

بآب مهرش پروردم و بباد هوی

بآفتاب وفا و بماهتاب دمار؟

بقهر باد فراق از کنار منش بکند

از آب چشمم دریا کنار کرد کنار

چو یاد آیدم از مشگبوی نرگس او

شود دو نرگس من لاله برگ لؤلؤ بار

چو یاد آیدم از بی قرار سنبل او

جدا شود ز دل و جان من شکیب و قرار

بسی چشیدم زان مشگبوی دو لب می

نماند با من حاصل مگر بلای خمار

بسی بسودم گلبوی لاله رنگ رخش

فراق او بدل من خلید همچون خار

چنانکه داور از آن ماه داد من نستد

مراد هاد صبوری بعشق او دادار

ای توئی بیچارگان را چاره و فریادرس

ایزد از هر دو بند و سختی مر ترا فریادرس

هرکه را رنجی بدو آمد تو برداری ازو

بر ندارد رنج تو جز کردکار پاک و بس

جز بکردار نشاط و ناز نگذاری قدم

جز بگفتار وفا و جود نگشائی نفس

ایزدت فریادرس بادا بهر کاری کجا

خلق عالم را بهر کاری توئی فریادرس

بوصل اندرون یافتم کام خویش

رهاندم ز دام غم اندام خویش

نشستم چنان چون همی خواستم

به آرام دل با دلارام خویش

نمودم بدو روی گلرنگ خویش

نمود او بمن روی گلفام خویش

ایا کام من دیدن روی تو

همی یابم از روی تو کام خویش

دل از دام هجر تو کردم رها

کشیدم ترا شاد در دام خویش

ازین خوبتر چون بود روزگار

که دیدم جهان زیر صمصمام خویش

بزیر زمین برد بدخواه را

برآورد بر آسمان نام خویش

بهنگام خویش آنچه من کرده ام

نکرده است خسرو بهنگام خویش

دلشاد نشستم بمقام پدر خویش

برغم نکند سرد دلم رهگذر خویش

کز هر چه بگیتی خبر هست بجستم

بسیار ندارم ز بزرگی گهر خویش

گه بوسه ستانم ز عقیقی شکر دوست

گه زهر کنم بر دل دشمن شکر خویش

بر پشت زمین بر اثر خصم نپایم

تا حشر بپایم بجهان بر اثر خویش

زین رستن از اندیشه بیهوده دشمن

شکرم همه هست از ملک دادگر خویش

رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور

بخدمت آمد نیکو سگال و نیک اندیش

پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال

که باز گردد پیر و پیاده و درویش

شعرهای کوتاه قطران تبریزی

اشعار منتخب قطران تبریزی

خزان ببرد بهاء همه بهار ز باغ

ز برگ زرد بدینار زرد ماند راغ

چراغ شمس فلک زیر دود گشت نهان

شد از ترنج همه باغ پر ز شمع و چراغ

شمال سرد پدید آمد و پدید آورد

چهار چیز بجای چهار چیز بباغ

بجای نرگس سیب و بجای سوسن نار

بجای نسرین آبی بجای بلبل زاغ

هوا پر آتش و دود است ظن بری که مگر

همی نهد بر اسبان میر گیتی داغ

خدایگان جهان لشگری که تیغ و کفش

ز جنگ و جود نخواهد بهیچ وقت فراغ

جدا مباد سه چیز از سه چیز او شب و روز

ز تن سلامت و از دل خوشی ز دست ایاغ

دیر پیوند بتی زود کسل

روی بر تافته زین تافته دل

با چنان موی کز او مشک بشرم

با چنان روی کز او ماه خجل

نتوان راز نهان داشت ز خلق

نتوان ماه بر اندود بگل

آنچنان ماه که بگذشته بر او

سه یک از سی شب و ده یک ز چهل

تا همی جان و دل از من ببری

وای تو گر نکنم منت بحل

به اورمزد و مه تیر ای امید کرام

نبید خوردن بر خویشتن مدار حرام

اگرچه داری امروز روزه فردا باز

نماز کرده ز مزگت بکاخ بنده خرام

برسم و شیوه بهرام جام می بستان

که هست بنده تو صد چو بهمن و بهرام

مخالفان را از تیغ و تیر تست آشوب

موافقان را از کف راد تست آرام

توئی بقای زمین و توئی بقای زمان

توئی پناه انام و توئی امید کرام

همیشه روز تو نوروز و بخت تو پیروز

مخالفانت بی آرام و کار تو پدرام

ای بکریمی چو ابر دختر شاه کریم

ماهت خاک قدم ملکت واصلت قدیم

گرچه گرامی است سیم ورچه عزیز است زر

نزد تو خوار است زر نیز ذلیلست سیم

بی بدلی در جهان چونان گوگرد سرخ

بی عوضی در مهان چو نان در یتیم

هست رضای تو راست همچو رضای خدا

هست کلام تو پاک همچو کلام کلیم

از دل تو چاکران همیشه امیدوار

از دل تو دشمنان همیشه با ترس و بیم

هرکه ترا نیکخواه نیکوئی او را دلیل

هرکه ترا بدسگال ندامت او را ندیم

ز مهر تو بی درم ولی همیشه غنی

ز کین تو بی سقم عدو همیشه سقیم

نعمت ناز و نعیم سپاس دارم ز تو

گر تو ببخشی به من نعمت باغ نعیم

هرگه که من از طلعت تو دور بمانم

چون ماه ز روی خور بی نور بمانم

سور همه گیتی بمی سوری باشد

ترسم که من ای سید بی سور بمانم

زان زرد شد از داغ و درد رویم

زیرا که بوصل تو نیست رویم

من راه نیابم سوی تو دانی

هرچند بسوی تو راه جویم

زان پس که همه روز با تو بودم

پوشیده نبود از تو روی و مویم

چو نان نگسستی ز من که روزی

آرد بر تو باد تند بویم

تا روی بشوراب چشم شوئی

من روی به آب دیده شویم

چون بر گذری نام تو بگویم

از دور کند بر خروش رویم

در دیده شود سرشگ رویم

چون دور کند پیک تو بگویم

با کس نتوانم حدیث گفتن

گه گاه بخلوت غم مویم

رازم بجهان کس نگه ندارد

من راز تو جز با تو با که گویم

آرزومند روی جانانم

برود زار زو همی جانم

آرزو را و درد دوری را

بجز از صبر چیست درمانم

همه چیزی همی توانم کرد

صبر کردن بهجر نتوانم

بر غم و درد من بس است گوا

رنگ رخسار و آب مژگانم

دل بدادم بدوست خویش بطبع

تا دل از دوست باز بستانم

ظن خطا شد مرا در آن مه روی

دل بدادم کنون پشیمانم

نهادم بر جدائی دل نهادم

نیایی تا تو باشی نیز یادم

شکیبائی ببستم با دل خویش

در شادی بروی اندر گشادم

فراوان اوفتادم در غم عشق

تو پنداری که این بار اوفتادم

رها کردم بصبر از هر کسی دل

جفا و جور کس را تن ندادم

نهادم قفل خرسندی بدل بر

به تیمار فراقت دل نهادم

اگر چون ذره گردم در فراقت

نخواهم کاورد سوی تو با دم

فراوان محنت عشقت کشیدم

فراوان بر جفاهات ایستادم

نجستی تا بدی یک روز مهرم

نکردی تا بری یک روز یادم

نورزم بیشتر زین صحبت تو

نه از بهر جفاهای تو زادم

خدای داند کز غم چگونه رنجورم

غمان گیتی گنج است و من چو گنجورم

چو زیر طنبور از غم همی بنالم زار

بدل ز شادی و خوشی تهی چو طنبورم

بشهرهای خراسان و شهرهای عراق

چو آفتاب زرافشان عزیز و مشهورم

بشهر خویش دخیلم بحال خویش ذلیل

از آن چنینم کز شاه خویشتن دورم

از آن گهی که ز من دور گشت سایه مبر

بچشم یاران چون مزد خورده مزدورم

بگاه میر مرا امر بود بر همه شهر

کنون بپیش یکی هفت ساله مامورم

شده چو خانه زنبور با غم از ترکان

همی خلند بفرمانها چو زنبورم

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه رهی معیری (شعرهای زیبا و رمانتیک رهی معیری شاعر معاصر)

اشعار منتخب قطران تبریزی

هان صائم نواله این سفله میزبان

زین بی نمک ایا منه انگشت بر دهان

لب تر مکن به آب که طلق است در قدح

دست از کباب دار که زهر است توامان

با کام خشک و با جگر تفته در گذر

ایدون که در سراسر این سبز گلستان

کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار

زیبق چو آب برجهد از ناف آبدان

فراز و نشیب است روی زمین

متاز ای برادر گشاده عنان

سخن نیک بر سنج و از دل بگوی

ره راست بشناس و بی غم بران

برنج ار بکاهم ننالم ز غم

ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان

چو کورست گیتی چه خیر از هنر

چو کرست گردون چه سود از فغان

به تبریز خانه برین بر زمین؟

بکردم بدینار و در ثمین

پر از بوستانش یمین و یسار

پر از گلستانش یسار و یمین

ز بس بوی فرخار وارش هوا

ز بس نقش کابل مثالش زمین

فراوان در او خورده میر اجل

می سرخ بر نرگس و یاسمین

مرا همسر جان خود داشتی

چو از مرگ در جانش آمد کمین

ز دست من آن ظالمان بستدند

همی خوانم از غم علی الظالمین

از آن به بفر ملک بوالخلیل

یکی ساختم بر در او زمین

دو آباد کردم بوقت دو شاه

که دانست قدرم همان و همین

یکی شد یکی جاودان زنده باد

جهان را امیر و مهان را امین

آن کس که بیک چشم زدن برد دل من

زد آتش افروخته در آب و گل من

هرگز نکند سوی من خسته نگاهی

از آنکه نخواهد که شود شاد دل من

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا