غزل‌های نظیری نیشابوری ( مجموعه اشعار عاشقانه شاعر بزرگ کهن ایرانی )

غزل‌های نظیری نیشابوری در تک متن به صورت گلچین آماده شده است. محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی به‌شمار می‌رود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد.

غزل‌های نظیری نیشابوری ( مجموعه اشعار عاشقانه شاعر بزرگ کهن ایرانی )

شعرهای عاشقانه نظیری نیشابوری

جز محبت، هرچه بردم سود در محشر نداشت

دین و دانش عرض کردم کس به چیزی برنداشت

هر عمل را اجر سنجیدند در میزان حشر

قیمت چشم پرآبم چشمه کوثر نداشت

از دلم در عشق سوزی ماند و از جان شعله‌ای

هیزمی را کاتش ما سوخت خاکستر نداشت

در دل او درد ما از ناله تأثیری نکرد

برد مرغی نامه ما را که بال و پر نداشت

شکر کز غم مردم و پیشت نگشتم شرمسار

حال خود هرچند می گفتم دلت باور نداشت

کاتب اعمال چون اجر فراقم را نوشت

جز رقم بر وصل دادن چاره دیگر نداشت

از دل پردرد جانم را «نظیری » ریش کرد

کم دچارم شد که جیبی تا به دامن تر نداشت

عشق است که علم دو جهان مختصر اوست

مجموعه احوال دو عالم خبر اوست

صد راهزنم در صف اندیشه نشسته

حرز دل آگاه نشین از نظر اوست

بیگانگیش بار دهد اشک ندامت

این تخم همانست که طوفان ثمر اوست

یادآوریش راه نماید به وصالش

این خانه همانست که امید در اوست

گر ناخوشت از جا ببرد جای نگهدار

کان دل که ز ناوک نهراسد سپر اوست

گر زمزمه ای ره زندت از پی آن رو

کان دل که ز جا رفت رهش بر گذر اوست

گریان ز گلستان جهان رفت «نظیری »

هر لاله که از خاک دمد چشم تر اوست

خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکست

این قفس تنگست بر مرغ تو بال و پر شکست

روزگار از خاطرم چون نیل از رخسار شست

آسمان بر آتشم چون عود در مجمر شکست

پای از پیش آمد و کارم ز پس دامن گرفت

دست در اندیشه یارم به زیر سر شکست

طعم شکر داد عشق ار در گلو کافور ریخت

تلخی می داد غم ور شیرم از شکر شکست

دیدنش بر حسرت من حسرت دیگر فزود

خواستم پیکان برآرم در جگر نشتر شکست

دوستان هرگز نبینند از محبت عیب دوست

خاطرم خوش شد اگر می ریخت گر ساغر شکست

در رخش آهی کشیدم خاطرش آزرده شد

باد بر بستان وزید و شاخ نازک تر، شکست

می کشم حرمان من بی ظرف در بزم وصال

شوق دل پیمانه ام را بر لب کوثر شکست

در برون در «نظیری » شد هلاک از انتظار

مژده ای بخشید مسکین را که مجلس برشکست

دل به قرب و بعد ازو مهجور نیست

از نظر دورست وز دل دور نیست

گرچه زان نورست روشن دیده ها

دیده ها را طاقت آن نور نیست

شمع مجلس تیغ غیرت آختست

نیست یک پروانه کو رنجور نیست

عجز واصل شد چو عجب از سر نهاد

کبر جز از سرکشی مهجور نیست

اجتهاد عقل نفی شاهدست

بس بزرگ است این خطا معذور نیست

به نمی گردد به مرهم زخم ما

عشق غیر از علت ناسور نیست

ما به فرمان بت پرستی می کنیم

بنده در افعال جز مجبور نیست

سرو را زان گل هوایی در سر است

غیر شوری در سر مخمور نیست

بس «نظیری » زین فغان جان خراش

ناله دل نغمه طنبور نیست

مطلب مشابه: شعرهای زیبای فرخی یزدی (مجموعه کامل اشعار این شاعر بزرگ معاصر ایرانی)

شعرهای عاشقانه نظیری نیشابوری

عکس نوشته اشعار نظیری نیشابوری

عشق عصیانست اگر مستور نیست

کشته جرم زبان مغفور نیست

عشق در صنعت تصرف می کند

در میان فرهاد جز مزدور نیست

آن که منصورست بر دارش کشند

این اناالحق گوی خود منصور نیست

برتر از عشق است حالم پایه ای

راه از من تا جنون پر دور نیست

حسنت از سر هوش بیرون می کند

بیش ازین گنجایش مقدور نیست

مایه صد ماه کنعانی به حسن

مصر در خوبی چنین معمور نیست

کی بشر استغفرالله گویمت

راست می گفتم ولی دستور نیست

دل فریبی های دشمن دیده ای

جان سپاری های ما منظور نیست

عشرت و عیش «نظیری » کوتهست

در سرای تنگدستان سور نیست

هرکس شهید آن مژه های درازنیست

در شرع بر جنازه آن کس نماز نیست

محمود را گرچه جهان زیر خاتمست

جایی بهش ز گوشه چشم ایاز نیست

شه را چو پرده از رخ شاهد برافکنند

چشمش سوی خراج خطا و طراز نیست

معذورم ار ضعیف و جگر خسته مانده ام

در عرصه ای پرم که بجز شاهباز نیست

عاشق وفا نماید و معشوق سرکشی

حسن از حجاب خالی و عشق از نیاز نیست

دایم کمان کشی به کمان گه نشسته است

آن طاق ابرو از گره فتنه باز نیست

گو غمزه خشمگین شو و گو ناز کینه ورز

یک شیوه بی کرشمه عاشق نواز نیست

ما را چه اعتبار و اثر با وجود توست

جایی که جلوه کرد حقیقت مجازنیست

یار از غرور مست و «نظیری » به خود اسیر

بیچاره دل که هیچ کسش چاره ساز نیست

گشت دوزخ شرری ز آتش سودایش ریخت

شد قیامت قدری فتنه زبالایش ریخت

هرکه را زلف جوی مشک به پیمانه فکند

خنده مشتی نمک سوده به صهبایسش ریخت

حسن در پرده نهان بود که نقد دو جهان

عشق از کیسه به دل گرمی سودایش ریخت

کام از آن یافت زلیخا که چو یوسف را دید

اول اسباب تعلق همه در پایش ریخت

از پی تربیتم خضر دهد آب حیات

عشق تا بر گل من تخم تمنایش ریخت

سرمه در چشم بلا غمزه بی باکش کرد

باده در کام حیا نرگس شهلایش ریخت

نخل پیوند تو هرچند «نظیری » برکند

هر نفس تخم نوی عشق تو برجایش ریخت

خمار می به لبم قفل زد ایاغ کجاست؟

کلید میکده گم کرده ام چراغ کجاست؟

نه عندلیب غزل خوان نه شاخ گل خندان

درین بهار کسی را دل و دماغ کجاست؟

شکوفه را به نم ابر جامه در گرو است

برهنه را سر و سامان عیش باغ کجاست؟

یکی به گرد گلستان خویش سیری کن

ببین که یک گل بی صد هزار داغ کجاست؟

هزار جنس مرادم به وقت در گرو است

دمی که صاحب وقتی دهد سراغ کجاست؟

ز شغل کار خودم یک نفس رهایی نیست

محبتی که دهد از خودم فراغ کجاست؟

به خون دیده «نظیری » بساز و باده مخواه

برای زاغ میی همچو خون زاغ کجاست؟

بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست

بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست

هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد

آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست

طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو

ما را فراغتست تو را گر فراغ نیست

ما حال خویش بر پر عنقا نوشته ایم

در بال هدهد و سر منقار زاغ نیست

چون جغد بر خرابی خود فال می زنیم

کاین نغمه از ترانه مرغان باغ نیست

از خنده های تلخ صراحی به کار ما

جز خون دل به گردش چشم ایاغ نیست

تلخ است بی تو عمر «نظیری » چه زندگیست

بیمار را که بر سر بالین چراغ نیست

غزلیات نظیری نیشابوری

هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت

سودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت

هر روغن صافی که به بیهوده فلک سوخت

غم دردی آن را به چراغ دل ما ریخت

رفتیم به سر زود درین محفل مستان

ساقی می تندی به ایاغ دلما ریخت

ما را به نشاط و طرب آسان بگذارند

غم خون جهانی به سراغ دل ما ریخت

هر نخل امیدی که نشاندیم درین باغ

برگ و برش از لاله و لاغ دل ما ریخت

کلفت ز کجا آمد و رنجش ز کجا خاست؟

بد کرد ملالی به فراغ دل ما ریخت

بر عشرت ما زود ملالست «نظیری »

تا صبح نفس زد گل باغ دل ما ریخت

کس ننمود جرعه‌ای کز جگرم گزک نخواست

بی‌نمکی نگفت کس کز سخنم نمک نخواست

هرکه زیاده دادمش عربده بیشتر نمود

پر ترکش نساختم کاسه که پر ترک نخواست

آمده نقش بازیم ورنه فراز دیده ام

کس ننشست کز حسد جای دو شش دو یک نخواست

من همه عجز و همگنان میل نزاع می کنند

هرکه حریرباف شد عاقل ازو خسک نخواست

رنگ رخ سخن نشان می دهد از عیار مرد

صاحب فهم خورده بین ناسره را محک نخواست

گفت و شنید دوستان مایه عیش می شود

آن که شمرده زد نفس همدمی ملک نخواست

عالم و یک مسیح دم، دیر مغان و یک صنم

هرچه بخواست رای من اختر نه فلک نخواست

مصرع نظم بی غلط صفحه نثر بی سقط

نسخه نظم و نثر من نقطه سهو و شک نخواست

نظم «نظیری » از ازل معجزه خیز آمده

گزلک جاهلی مکش نسخه صنع حک نخواست

مطلب مشابه: شعرهای زیبا امیر شاهی (غزلیات، قطعات، رباعیات، مفردات و…)

غزلیات نظیری نیشابوری

چنان ز خانه برون رفتنم به دل ننگ است

که آستانه بیابان و گام فرسنگ است

به جان در تن مفلوج گشته می مانم

که در برآمدنم رنج و ماندنم ننگ است

رگ روان بگدازد چو گریه گرم شود

شراره در دل فولاد و قطره در سنگ است

به دامن دل پاک تو داغ تو نرسد

ز بس گریسته ام خون دیده بی رنگ است

دلم ز صورت کارم غریق اندوهست

که عکس طلعت زنگی بر آینه زنگ است

به گردش مه و خورشید طعنه ها دارم

به بخت خویش زیانکاره بر سر جنگ است

غریب نقش خیالی بر آب زد دیده

بجز خدای که داند که این چه نیرنگ است

نوا به گوشت اگر مختلف رسد چه عجب

که یک ترانه ما در هزار آهنگ است

سخن به ذوق بود در مذاق بنشیند

به صفحه کلک «نظیری » چو زخمه بر چنگ است

در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیست

زین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست

از آبگینه حوصله ما تنک تر است

صبر از دلی طلب که درو منزل تو نیست

گویا دوانده ریشه نهال محبتم

می بینم از تو آن چه در آب و گل تو نیست

زین پیش شیشه دل ما هم ز سنگ بود

بی نسبت، آشنا دل ما با دل تو نیست

بی یار مانده روی تو از بیم خوی تو

ورنه کدام کس که دلش مایل تو نیست

بس جانگداز می گذرد سرگذشت شمع

پروانه نسوخته در محفل تو نیست

خون تو را چه قدر «نظیری » خموش باش

این بس که دعوی از طرف قاتل تو نیست

ذوقی به کمالست و وصالی به دوامست

امروز به ما منزلت عشق تمامست

بر صوفی بی وجد وبالست عبادت

بر شیشه که خالی ست ز می سجده حرامست

دادیم به معشوقه و می دنیی و دین را

بدنام شدن در دو جهان غایت نامست

احیای شب ما و صبوحی حریفان

مهتاب همه روزن و صبح همه بامست

جمعی که گرفتاری ایام شناسند

چون شب پره از نور گریزند که دامست

می گریم و از گریه چو طفلم خبری نیست

در دل هوسی هست ندانم که کدامست

ساقی غم دوران مخور و رطل گران ده

شادست جهان تا می حسن تو به جامست

گویید به زاهد بچه عصمت نفروشد

بوی می دوشینه هنوزش به مشامست

رنجور و الم دیده و پیرست «نظیری »

جام سحری چون نخورد ماه صیامست

نشست پهلوی من وز رقیب جام گرفت

گل تلافی من رنگ انتقام گرفت

قضا سمند نشاط کرام پیش آورد

قدر عنان مراد از کف لئام گرفت

به صد کمند نه استاد غم چو مست شدیم

در سرای به بستیم راه بام گرفت

معاندان بت پندار جمله بشکستند

که کار بت شکنی رونق تمام گرفت

نیافت صبحدم آغوش دوست از بر دوست

تمتعی که لب از ذکر این مقام گرفت

به جنگ و عربده راضی شدم ز شرم برآی

که تیغ غمزه دگر زنگ در نیام گرفت

«نظیری » و می و مطرب، گدای خواهد شد

فقیه شهر، که او عادت کرام گرفت

عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیست

صبح امید و شب وصل در ایام تو نیست

خوانده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرف

نام خوبان همه ثبت است همین نام تو نیست

من دل شیفته آزار نمی دانم چیست

که ز خویشم خبر از لذت دشنام تو نیست

آب حیوان نخورد صید تو از لذت تیغ

جان به حسرت دهد آن مرغ که در دام تو نیست

آتشم در سر و سامان به چه تدبیر زدی؟

یک سر مو چو مرا نیست که خود رام تو نیست

آخر ای در گرامی ز کدام آب و گلی

هیچ دل نیست که پرورده اکرام تو نیست

به برازندگی قامت موزون نازم

یک قبا نیست که شایسته اندام تو نیست

باش در دوستی از خویش «نظیری » نومید

که ز آغاز تو پاینده‌تر، انجام تو نیست

اخترشناس در روش بخت من گم است

مشکل فتاده کار نه در دست انجم است

دوران صلای تفرقه داد و شراب ما

یک پاره در صراحی و یک پاره در خم است

ساقی چو فیض اوست همه صرف او کنیم

این جرعه‌ای که در ته جام تکلم است

شیرین نکرده خنده شادی مذاق کس

گل نیز تلخ گشته زهر تبسم است

باشد به ناامیدی خویشم محبتی

کاو آشنای گوشهٔ چشم ترحم است

آسودمی اگر به خودم کس گذاشتی

از جور او کشنده‌ترم رحمِ مردم است

ناخن همیشه در جگر خاره می‌زنم

دیری‌ست رخش سعی مرا سنگ در سم است

کی سر ز کار بسته برآرم که چرخ را

دوران نماند و رشتهٔ امید من گم است

گفتار بی‌نتیجه «نظیری» نمی‌خرند

عودی که سوزد و ندهد بوی هیزم است

بویی از آن دو سلسله خم به خم گذشت

شیخ از حرم برآمد و گبر از صنم گذشت

خیز از سفال خضر زلال بقا بنوش

کاین آب زندگی ز سر جام جم گذشت

نبود علایق دو جهان گرد دامنش

چون من مجردی که ز دیر و حرم گذشت

ناموس و ننگ در نظر من برابر است

هرکس ز خود گذشت ز شادی و غم گذشت

برق دل رمیده ما را طلب مکن

کاین پرتو از سواد وجود و عدم گذشت

جز رفت و آمد نفسی نیست بود ما

جاوید زیست هر که ازین یک دو دم گذشت

چون عندلیب مست «نظیری » ترانه گوست

از خار و گل بریده شد از مدح و ذم گذشت

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا