شعرهای زیبای فیاض لاهیجی / 60 شعر زیبا از این شاعر بزرگ ایرانی در قالب‌های مختلف

شعرهای زیبای فیاض لاهیجی را در تک متن خوانده و لذت ببرید از لطافت این شعرهای فارسی. ملا عبدالرزاق علی بن حسین لاهیجی متخلص به فیاض (درگذشتهٔ ۱۰۷۲ قمری) از متکلمان مسلمان و شیعه، صاحب تألیفاتی چون گوهر مراد، سرمایه ایمان و شوارق الالهام است.

شعرهای زیبای فیاض لاهیجی / 60 شعر زیبا از این شاعر بزرگ ایرانی در قالب‌های مختلف

غزل ها

از هستی تو عالم دیوانه پر شدست

در خانه نیستی وز تو خانه پر شدست

عالم فشرده‌اند که آدم سرشته‌اند

خم‌ها تهی شدست که پیمانه پر شدست

کردم ز صد در از پی دل التماس غم

تا خوشه خوشه خرمن این دانه پر شدست

محرومیم چسان نفزاید ز مجلسی

کز آشنا تهی وز بیگانه پر شدست!

یک عشوه بیش نیست که دل‌های خلق ازو

هر یک به عشوه‌های جداگانه پر شدست

شمع که بر فروخت درین انجمن که باز

مجلس ز جلوه پر پروانه پر شدست!

در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست

گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست

آشفتگی طّرة او بی‌سببی نیست

گویا به پریشانی دل‌هاش سری نیست

عطری نفس‌ارای مشامست، مگر باز

بوی تو در آغوش نسیم سحری نیست؟

بی‌قوّتیم بال و پر ناوک آهست

تا ناله رسا نیست امید اثری نیست

این کیست که از دست غمش همچو تو فیّاض

هر جا که نظر می‌فکنم دربدری نیست

بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هست

بازم آمادة قتلم صف مژگانی هست

گِرد لشگرگه آن غمزه بگردم کانجا

هر طرف می‌نگرم جلوة پیکانی هست

مشت خاکم هوس کسب هوایی دارم

التفاتی طمع از گوشة دامانی هست

تا نسیم سر زلف تو نیامد ز سفر

کس درین شهر ندانست پریشانی هست

اشک بر هر مژه‌ام تاختنی می‌آرد

در کمین جگرم کاوش مژگانی هست

پر طاووس درآید به نظر شاخ چمن

در بهاری که مرا دیدة گریانی هست

همه اینست که در کوی مسیحا، فیّاض

مُرد از درد و ندانست که درمانی هست

خارخاری به دلم از گل رخساری هست

در کمین نگهم وعدة دیداری هست

برهمن کشت مرا کاش ببیند زلفت

تا بداند که درین سلسله زنّاری هست

نفسی نیست که راهم به گلستانی نیست

تا ز راه تو مرا در کف پا خاری هست

ریخت پنهان نگهش خون جهانی و هنوز

کس نداند که درین شهر ستمگاری هست

رخت بستی ز سر کوی ملامت فیّاض

تو برون رو به سلامت که مرا کاری هست

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست

تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست

دی گذشت از سینه تیر ناز و امشب چشمِ زخم

تا سحر در آرزوی تیر دیگر خون گریست

سر نزد یک دانه از کشت امید من ز خاک

گرچه چشمم سال‌ها بر کوه و بر هامون گریست

دی ز قحط خون لب تیغش ز زخمم تر نشد

چشم من دریای خون امشب ندانم چون گریست!

گر به قدر حال خود فیّاض باید گریه کرد

تا قیامت می‌توان بر طالع وارون گریست

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست

سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست

از جنبش ابروی تو خورشید هراسد

جایی که تو شمشیر کشی جای سپر نیست

از روی بتان آینه را نقش نشسته‌ست

این یاری اقبال بود کار هنر نیست

چیزی که غبار از دل پردرد رباید

در خطّة تقدیر به جز گرد سفر نیست

فیّاض اگر آه تو آتش‌زن گیتی است

در خرمنِ افلاک چرا دود اثر نیست؟

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست

چشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست

تا شدم عاشق ندیدم یک نفس آسودگی

آفتاب عاشقان را سایة دیوار نیست

بخت بی‌باکانه هر سر می‌خرامد بی‌نقاب

خاطرش جمع است کس را دیدة بیدار نیست

عشق او آهسته می‌گوید به آواز بلند

هر که کاری دارد او را با غم ما کار نیست

بیقراران را به پای ضعف مانند غبار

بر هوا رفتار هست و بر زمین رفتار نیست

چون سبکروحی دلیلی نیست عشق پاک را

کوه اگر عاشق شود بر خاطر کس بار نیست

در دیار عشق اگر امروز می‌جنبد سری

شور منصوری چرا در پای تخت دار نیست!

سرمة بیگانگی از دیده تا شستم به خون

هر کجا دیدم به غیر از جلوة دلدار نیست

یک قدم تا برنگردی سیر نتوانیش دید

زانکه جز نزدیکی اینجا مانع دیدار نیست

مردمان در خواب آسایش ز غفلت رفته‌اند

گر مسیحا درد نشناسد کسی بیمار نیست

از من ای فیّاض اگر منصور را دیدی بگو

عکس بر آیینه افتادست رنگ یار نیست

در شب غم همدمم جز آه بی‌تأثیر نیست

همزبانی بی‌توام جز نالة شبگیر نیست

مو به مو پیغام مژگان ترا گوید به دل

از تو ما را قاصدی دلسوزتر از تیر نیست

کوهکن سنگ مزاری می‌تراشد بهر خود

ورنه زخم تیشه را در بیستون تأثیر نیست

نالة ما بیقراران در تو تأثیری نکرد

این دل ار سنگست اما سنگ آتش‌گیر نیست

دشت اقلیم جنون در زیر فرمان منست

چون دلم دیوانه‌ای در حلقة زنجیر نیست

دامن صبری اگر در دست افتد شوق را

وعدة وصل تو تا روز قیامت دیر نیست

عشق را افسرده بی‌پروایی معشوق کرد

ناز یوسف گر جوان باشد زلیخا پیر نیست

از نگاهی می‌توان صد داستان را شرح داد

پیش خوبان در دل را حاجت تقریر نیست

کلک ما از یک قلم تسخیر عالم می‌کند

کار ما فیّاض هرگز بستة تدبیر نیست

مطلب مشابه: شعرهای زیبای بلند اقبال (کامل‌ترین مجموعه اشعار زیبای این شاعر بزرگ و ایرانی)

غزل ها

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست

خانه‌سوز صبر من جز شعلة ادراک نیست

پاکی دامانِ حسن از دولت شرم و حیاست

بی‌حیا گر دامن آیینه باشد پاک نیست

روی گرمی مجلسم هرگز ز شمع کس ندید

مجلس افروزی مرا چون آه آتشناک نیست

غیر گو آسوده‌خاطر بگذرد از پیش ما

آتش ما را دماغ خصمی خاشاک نیست

در کف اندیشة ما کار اسطرلاب کرد

پیش ما جام جمی بهتر ز برگ تاک نیست

در سر کوی بتان از اشک آتش جوش ما

مشت خاکی نیست کانجا اخگری در خاک نیست

تا درین غمخانه‌ای فیّاض با محنت بساز

نوشداروی طرب در حقّة افلاک نیست

گریه را بی‌کاوش مژگانت آب و رنگ نیست

ناله بی‌کیفیّت درد تو سیر آهنگ نیست

کی لب ناکام رنگ از بوسة او می‌برد

زآنکه در بازارِ دست او حنا را رنگ نیست

پای لغزی در ره عقل است ورنه با جنون

بوسه را ره بر دم شمشیر برّان تنگ نیست

گام اول منزل عجزست در وادی عشق

ماندگی‌ها اندرین ره بستة فرسنگ نیست

رهروان را پا نمی‌آید ز شادی بر زمین

در ره دیوانگی فیّاض باک از سنگ نیست

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست

بلبل ما تا نریزد بال فارغ بال نیست

بی‌زبانان عاجز از تقریر مطلب نیستند

عرض حاجت را زبانی چون زبان لال نیست

در دیار دل به چیزی برنمی‌گیرد کسی

هر متاعی را که عشق دلبران دلّال نیست

سر به سر اوراق اهل قال را گردیده‌ام

هیچ جا حرفی به ذوق گفتگوی حال نیست

نامة اعمال را از حرف عصیان زینت است

حخسن را فیّاض زیبی همچو خطّ و خال نیست

تلخ‌کامی‌های ما از گردش ایّام نیست

اندر آن کشور که ماییم آسمان را نام نیست

هر که را نسبت به چشمت بیشتر ناکام‌تر

کی میان تلخ‌کامانِ تو چون بادام نیست

کار ما بی‌طاقتان را می‌توان از خنده ساخت

احتیاج لب به زهر آغشتن دشنام نیست

در میان خاکم و خون بی‌تاب زخم دیگرست

اضطراب مرغ بسمل از پی آرام نیست

شیخ و مفتی را ز بزم عاشقان پا کوته است

خلوت خاص غم است اینجا و بار عام نیست

در هوای این گلستان چشم عنقا می‌پرد

لیک می‌داند که اینجا دانه‌ای بی‌دام نیست

ترک ننگ و نام کن فیّاض اگر دردیت هست

عاشقان را در جهان ننگی بتر از نام نیست

دل که بی‌زخم تو باشد به جهان خرّم نیست

زخم را از تو رواجی‌ست که با مرهم نیست

غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت

گر بدانم که غم کیست که دارم، غم نیست

هر گل نغمه که خوناب دل از وی نچکد

در سراپردة ساز غم ما محرم نیست

گر سر زلف تو گاهی شکن طرّه بخست

تیره‌روزی دلم را ز تو باعث کم نیست

کام دنیا نگشاید دل ما را فیّاض

داغ ما چشم سیه کردة این مرهم نیست

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست

جز نوای درد دل از هم شنفتن رسم نیست

چین زابرو برنداری زانکه در گلزار حسن

غنچه‌های چین ابرو را شکفتن رسم نیست

عاشقان را درد دل پیوسته پیش گلرخان

گرچه گفتن رسم هست اما شنفتن رسم نیست

طرفه رسم است و عجب قانون که در دیوان عشق

دم زدن آیین نه و مطلب نهفتن رسم نیست

زخمیان شوق را در خوابگاه اضطراب

جز به روی بستر الماس خفتن رسم نیست

هر چه هست از دل برون کن جز تمنّای ملال

کاین غبار از چهرة آیینه رفتن رسم نیست

گر اثر فیّاض خواهی از دعا در ناله کوش

کاین گهر را جز به نیش ناله سفتن رسم نیست

ذرّه‌ای نیست که آیینة دیدار تو نیست

خبر از خویش ندارد که خبردار تو نیست

گرچه نزدیک‌تر از جان منی بر لب لیک

وعده‌ای دورتر از وعدة دیدار تو نیست

درد دیرینة خود را ز که درمان طلبم

که طبیبی نشناسیم که بیمار تو نیست

طوطیان با که دگر نرد هوس می‌بازند

شکری نیست که خود طوطی گفتار تو نیست

پا‌بندی تو سرمایة آزادی‌هاست

سرو آزاد نباشد که گرفتار تو نیست

عشق آن نیست که خود را به میان بیند کس

هان به منصور بگویید که این کار تو نیست

تو نکونامی و عشق آفت شهرت فیّاض

جای این دستة گل گوشة دستار تو نیست

بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست

بالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست

عشق می‌داند که عاشق را به ناکامی خوش است

ورنه در کام دل ما هیچ تقصیر تو نیست

ماه من امشب قرار شب‌نشینی داده است

خواب کن ای صبح یک دم، وقت شبگیر تو نیست

همدمی کو دست در گردن کند دیوانه را

در فرامش‌خانة غم غیر زنجیر تو نیست

عشق بی‌تدبیری ما را رواجی داده است

دم مزن ای عقلِ ناقص جای تدبیر تو نیست

حسن شیرین خود تجلّی می‌کند در بیستون

تیشه بشکن کوهکن، حاجت به تصویر تو نیست

در ادای درد دل فیّاض زحمت می‌کشی

گوشة ابروی او محتاج تقریر تو نیست

رباعی

ای گل شده بی‌رخ نکویت بدنام

وز شرم لب تو باده گردیده حرام

ابروی ترا هلال گفتم، مه نو

بالید به خود چنانکه شد ماه تمام

بیمارم و آن نیم که یک جا افتم

می‌گردم و هر کجا رسم وا افتم

از ضعف چنان شدم که در سینه دلم

گر یاد تپیدن کند از پا افتم

مشهور به عشق تو ستمگر گشتم

حرف غم عشق تو مکرّر گشتم

می‌ناز که مثل تو ندیدم هر چند

دفترچه حسن را سراسر گشتم

هر چند که دور از درت می‌گردم

برگرد دل ستمگرت می‌گردم

چون معنی دوری که به خاطر گردد

دورم ز تو و گرد سرت می‌گردم

آخر ترک تو بیوفا دل کردم

عهد تو به فرمان تو باطل کردم

شادی که به کام دشمنم کردی و من

شادم که رضای دوست حاصل کردم

صد شکر که آهوی ترا صید شدم

بر هم زن زهد و آفت شید شدم

زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند

در دام تو افتادم و بی‌قید شدم

تا داغ غم عشق تو بر جان دارم

صد چاک به دل دست و گریبان دارم

طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب

در دیده همه خیال طوفان دارم

امروز به روی کار آبی دارم

کز خوی تو وعده عتابی دارم

منّت‌کش خور نیم که از عکس رخت

در هر بن موی آفتابی دارم

مطلب مشابه: غزلیات محتشم کاشانی (گلچین شعرهای عاشقانه و غزل این شاعر بزرگ ایرانی)

رباعی

کی جانب هند روی نیکو آرم

من نیستم آنکه رو به هندو آرم

از یک هندوی بخت خود دل تنگم

در عالم هندوان چسان رو آرم

قطعه ها

شکر لله که به فرمان شهنشاه جهان

آنکه بی‌مُهرِ رضایش نبرد حکم قضا

آنکه چون بهر دعایش نفس گرم زنند

جوش تب‌خاله برآرد لب ارباب دعا

شاه دریادل گردون حشمت شاه‌صفی

که بود تشنة خاک در او آب بقا

صدر شه سیّد والاگهر پاک نسب

آنکه چون لطف خدا در همه دل دارد جا

میرزایی که شمیم نفس خلق خوشش

گر شود عطرفروش سرِ بازار صبا

در چمن از اثر فیض‌گشائی نسیم

هیأت غنچه شود نافة آهوی ختا

کار ارباب هنر گشت به سامان نزدیک

جنس ارباب شرف کرد رواجی پیدا

کوکب فضل به اوج شرف آمد ز هبوط

علم شرع برآمد ز ثریّا به ثری

شب که دل صورت تاریخ تمنّا می‌کرد

می‌شنیدم که ز خلوت‌کدة اوادنی

به زبان عربی روح پیمبر می‌گفت

و لقد دار رحی‌الدّین علی مرکزها

حبّذا هند کعبهٔ حاجات

خاصه یاران عافیت‌جو را

هر که شد مستطیع فضل و هنر

رفتن هند واجبست او را

داد از دست سیل حادثه، داد

که ازو شد گُل بلا سیراب

سیلی از کوه غم فرود آمد

که ازو چشم فتنه شد بی‌خواب

وه چه سیل؛ آسمان سیّالی

برده از عمرها گرو ز شتاب

بسته بر دوش کوه‌های گران

کرده سیراب موج‌های سراب

دیر از سر بدر روی چو خمار

زود از پا درافکنی، چو شراب

چرخِ میدان فراخِ پهن آغوش

بر سرش چرخ‌زن چو قصرِ حباب

فتنه‌اش چنگ بر زده به عنان

اجلس دست بر زده به رکاب

این جهان درشت ازو هموار

فلک بی‌حساب ازو به حساب

شهر قم کابروی عالم بود

شد ازو خشک لب چو موج سراب

در روانی و بی‌ثباتی زد

در دروازه تخته بر سر آب

خانه‌ها از شکستگی‌ها کرد

خاک دیوار بر سر اسباب

مدرسه غسل ارتماسی کرد

رفت در سجده مسجد و محراب

حرف دیوار، سست در هر جا

سخن در، شکسته در هر باب

کشتی عمر را ز موج بلا

جای امنی نبود جز گرداب

شهر قم را که رشک عالم بود

کرد سیلاب همچو نقش بر آب

اشک عشّاق بود شورانگیز

بر دمیده ز کورة سیماب

با که دست قضا به آتش قهر

از گُلِ این زمین گرفت گلاب

من چه گویم چه کرد با قم سیل؟

قم کتان بود و سیل چون مهتاب

بر لب بام اگر زنی انگشت

با تو گوید حکایت سیلاب

بهر تاریخ فکر می‌کردم

جمعی از دوستان برای صواب

دوستی آه آتشین زد و گفت

خاک قم را به باد داد این آب

ای آنکه در کف تو ورق چون رخ نگار

بی‌خامه می‌زند رقم نقش خط بر آب

وی مظهر عجایب فطرت که طبع تو

قادرترست بر سخن از چشم پرحجاب

نخل بلند همّت گلزار خاطرت

دارد هزار سایه‌نشین همچو آفتاب

گفتی جواب قطعة من آن‌چنان که نیست

یک نکته جز تواضع این ذرّه ناصواب

لیکن زیاده از حد آزار بنده بود

چندین نبود نالة من موجب عتاب

از ناله‌ام زیاده برآشفته‌ای و نیست

دریای را ز جوشش یک قطره اضطراب

من این قدر حریف عتاب تو نیستم

باید به قدر حوصله پیمودن این شراب

حرف گمان منّت احسان ز چون منی

چون افترای منّت قطره‌ست بر سحاب

این بود مطلبم که جوانیّ و نوبهار

چشم ادب مباد ز غفلت رود به خواب

از من اگر به فیض رسیدی هنر ز تست

مه را رسد که نور پذیرد ز آفتاب

فیض از خدا و مبدأ فیّاض هم خداست

در جدولست لیک به‌تدریج سیر آب

جز قرب و بعد وادی و سرچشمه هیچ نیست

سیلاب در نشیب ز بالا کند شتاب

کردی گر استفاده ز من بهتری ز من

مه در شب چهارده کم نیست ز آفتاب

شاگرد کامل به از استاد هم بسی است

مشعل شود فروخته از شمع در حباب

حاصل، کزین سؤال که در بند فکر تست

چون غنچه دوختی لب نطق من از جواب

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا