شعرهای زیبای فرخی یزدی (مجموعه کامل اشعار این شاعر بزرگ معاصر ایرانی)

شعرهای زیبای فرخی یزدی را در تک متن خوانده و لذت ببرید. میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

شعرهای زیبای فرخی یزدی (مجموعه کامل اشعار این شاعر بزرگ معاصر ایرانی)

غزل‌ها

دل زارم که عمرش جز دمی نیست

دمی بی یاد روی همدمی نیست

بیاد همدم این یکدم تو خوش باش

که این دم هم دمی هست و دمی نیست

در این عالم خوشم با عالم عشق

که در عالم به از این عالمی نیست

ندارد صبح عیدی دور گردون

که پیش آهنگ شام ماتمی نیست

بسی ناگفتنی ها دارم اما

نمی گویم به کس چون محرمی نیست

فشاندم بسکه خون از چشمه چشم

به چشم خون فشان دیگر نمی نیست

به تیغم چون زدی تیغ دگر زن

که جز این زخم ما را مرهمی نیست

هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست

بیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست

شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند

شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست

آزادی اگر می‌طلبی غرقه به خون باش

کاین گلبن نوخاسته بی‌خار و خسی نیست

دهقان رهد از زحمت ما یک نفس اما

آن روز که دیگر ز حیاتش نفسی نیست

با بودن مجلس بود آزادی ما محو

چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست

گر موجد گندم بود از چیست که زارع

از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست

هر سر به هوای سر و سامانی و ما را

در دل به جز آزادی ایران هوسی نیست

تازند و برند اهل جهان گوی تمدن

ای فارْس مگر فارِسِ ما را فرسی نیست

در راه طلب فرخی ار خسته نگردید

دانست که تا منزل مقصود بسی نیست

در شرع ما که قاعده اختصاص نیست

حق عوام نیز قبول خواص نیست

دیگر دم از تفاوت شاه و گدا مزن

بگزین طریقه‌ای که در آن اختصاص نیست

گفتم که انتقام ز اشراف دون بگیر

گفتی هنوز موقع کین و قصاص نیست

اینک به چنگ مرتجعین اوفتاده‌ای

آن سان که از برای تو راه خلاص نیست

از دست پافشاری خود فرخی فتاد

در ورطه‌ای که هیچ امید خلاص نیست

این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریخت

خورشید فلک رشته پروین به زمین ریخت

دیگر مزن از صلح و صفا دم که حوادث

در خرمن ابناء بشر آتش کین ریخت

زهری که ز سرمایه به دم داشت توانگر

در کام فقیران به دم بازپسین ریخت

هر قطره شود بحری و آید به تلاطم

این خون شهیدان که به نزهتگه چین ریخت

از نقشه گیتی شودش نام و نشان محو

هر کس که پی محو بشر طرح چنین ریخت

با اشک روان توده زحمتکش دنیا

در دامن صد پاره خود در ثمین ریخت

هر خاک مصیبت که فلک داشت از این غم

یکجا به سر فرخی خاک نشین ریخت

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست

نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست

وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم

در خم زلفت کسی مشکل‌گشا چون باد نیست

کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس

ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست

در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست

همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست

یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس

یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست

هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است

گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست

کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن

در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست

مطلب مشابه: شعرهای زیبای یغمای جندقی (غزلیات، قطعات، رباعیات و مثنوی‌ها)

غزل‌ها

جهان نمای درستی، دل شکسته ماست

کلید قفل حقیقت زبان بسته ماست

مگو چه دانه تسبیح از چه پامالیم

که عیب ما همه از رشته گسسته ماست

دو دسته یکسره در جنگ و توده بدبخت

در این مبارزه پامال هر دو دسته ماست

نوید صلح امید آنکه می دهد به بشر

سفیر خوش خبر و پیک پی خجسته ماست

نه غنچه باز نه گل بو دهد در این گلشن

گواه آن دل تنگ و دماغ خسته ماست

ز قید و بند جهان فرخی بود آزاد

که رند دربه‌در و از علاقه رسته ماست

کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت

هیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت

گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهر

ورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت

خوش به گل درد دل خویش به افغان می گفت

مرغ بیدل خبر از حیله صیاد نداشت

عشق در کوه کنی داد نشان قدرت خویش

ورنه این مایه هنر تیشه فرهاد نداشت

جز به آزادی ملت نبود آبادی

آه اگر مملکتی ملت آزاد نداشت

فقر و بدبختی و بیچارگی و خون جگر

چه غمی بود که این خاطر ناشاد نداشت

هر بنائی ننهادند بر افکار عموم

بود اگر ز آهن، او پایه و بنیاد نداشت

کی توانست بدین پایه دهد داد سخن

فرخی گر به غزل طبع خداداد نداشت

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از این‌ها ای مسلمان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی‌دل و دین کرد و رفت

تا شود آگه ز حال زار دل، باد صبا

موبه‌مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت

وای بر آن مردم‌آزاری که در ده روز عمر

آمد و خود را میان خلق ننگین کرد و رفت

این غزل را تا غزال مشک موی من شنید

آمد و بر فرخی صد گونه تحسین کرد و رفت

بی‌زر و زور کجا زاری ما را ثمر است

در محیطی که ثمر بر اثر زور و زر است

رأی خود را ز خریت به پشیزی بفروخت

بس که این گاو و خر از قیمت خود بی‌خبر است

هرچه رأی از دل صندوق برون می‌آید

دادش از رأی خر و ناله‌اش از رأی خر است

بر سر سخت چون سندان غنی مشت فقیر

کارگر هست اگر چون چکش کارگر است

توده تا رأی‌فروشی است فنش رأی کثیر

مال یک سلسله مفتخور مفت خر است

غزل نامه طوفان به مضامین جدید

در بر خسرو شیرین‌دهنان چون شکر است

در غمت کاری که آه آتشینم کرده است

آنقدر دانم که خاکسترنشینم کرده است

دولت وصل تو شیرین‌لب به رغم آسمان

با گدایی خسرو روی زمینم کرده است

تا برون آرم دمار از آن گروه ماردوش

تربیت همدوش پور آبتینم کرده است

خاک کوی آن بهشتی‌طلعت غلمان‌سرشت

بی‌نیاز از کوثر و خلد برینم کرده است

سوختم از دست غم پا تا به سر در راه عشق

چند گویم آنچنان یا این چنینم کرده است

راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست

رفتی و عهد شکستی نبد این کار درست

روز اول ز غمت مردم و شادم که به مرگ

چاره آخر خود خوب نمودم ز نخست

لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دل

کز سمن سبزه و از سوری او سوسن رست

آنکه روزی به سر کوی تواش پای رسید

ریخت خون آنقدر از دیده که دست از جان شست

رندی و مستی و دیوانه گری پیشه من

شوخی و دلبری و پرده دری شیوه تست

خاک بر آب بقا باد که از آتش عشق

یافت خضر دل من آنچه سکندر می جست

خیزد از یزد چو من فرخی استاد سخن

خاست گر عنصری از بلخ و ابوالفتح از بست

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

گفتنِ لفظِ مبارکبادِ طوطی در قفس

شاهدِ آیینه‌دل داند که جز تقلید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحّاکی عزاست

هرکه شادی می‌کند از دودهٔ جمشید نیست

سر به زیرِ پَر از آن دارم که دیگر این زمان

با من آن مرغ غزل‌خوانی که می‌نالید نیست

بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه

ظالمِ مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست

هرچه عریان‌تر شدم گردید با من گرم‌تر

هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست

صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ

هرچه باشد از حوادث فرخی نومید نیست

ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست

چون انتخاب ما به جز از انقلاب نیست

دستور انتخاب به دستور داده است

دستی که جز به خون دل ما خضاب نیست

افراد خوب جمله زیان می‌کنند و سود

الا نصیب «لیدِر عالی‌جناب» نیست

گر پرسشی کنی ز خطایای او تو را

جز حرف ژاژ و حربه تهمت جواب نیست

نازم به محفلی که در آن بزم بی‌ریا

فرقی میان هیچکس از شیخ و شاب نیست

شهر خراب و شحنه و شیخ و شهش خراب

گویا در این خرابه به غیر از خراب نیست

رأی خطا به دشمن خود می‌دهد کسی

کز فرط جهل صاحب رأی صواب نیست

شب غم روز من و ماه محن سال منست

روزگاریست که از دست تو این حال منست

بسکه دلتنگ از این زندگی تلخ شدم

مردن اکنون به خدا غایت آمال منست

دوست با هر که شدم دشمن جانم گردید

چکنم اینهمه از شومی اقبال منست

در میان همه مرغان چمن فصل بهار

آنکه بشکسته شد از سنگ ستم، بال منست

به گناهی که چو خورشید گرفتم پیشی

چشم هر اختر سوزنده به دنبال منست

فرخی چون تو و من کس به سخندانی نیست

شعر شیرین ز تو و ملک سخن مال منست

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه‌تر از من دلِ شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو در پای من است

رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداع

با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

جامه‌ای را که به خون رنگ نمودم امروز

بر جفاکاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی که نبایست ببیند، بس دید

به خدا قاتلِ من دیدهٔ بینای من است

سرِ تسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود

با همه جور و ستم همّتِ والای من است

دل تماشایی تو، دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آنکه در راهِ طلب خسته نگردد هرگز

پای پُرآبلهٔ بادیه‌پیمای من است

مطلب مشابه: اشعار زیبای کمال‌الدین اسماعیل { کامل ترین مجموعه اشعار این شاعر بزرگ ایرانی }

غزل‌ها

غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشت

با اهل وفا از چه دگر جور و جفا داشت

از کوی تو آن روز که دل بار سفر بست

در هر قدمی دیده حسرت بقفا داشت

همچشمی چشمان سیاه تو نمی کرد

در چشم اگر نرگس بیشرم، حیا داشت

هر روز یکی خواجه فرمانده ما گشت

یک بنده در این خانه دو صد خانه خدا داشت

بی برگ و نوائی نفشارد جگر مرد

نی با دل سوراخ، دو صد شور و نوا داشت

بشکست دلم را و ندانست ز طفلی

کاین گوهر یکدانه چه مقدار بها داشت

با دست تهی پا بسر چرخ برین زد

چون فرخی آن رند که با فقر غنا داشت

رباعی

آنکس که ز راه جور شد شادان کیست

ور هست یقین زدوده انسان نیست

گر عاطفه نیست امتیاز بشری

پس فرق میان آدم و حیوان چیست

این زمزمه ها غیر مستحسن چیست

وین قطع مذاکرات بنیان کن چیست

گر دوست کند جفا و دشمن هم جور

پس فرق میان دوست با دشمن چیست

ای داد که شیوه من و دل زاریست

فریاد که پیشه تو دل آزاریست

ایجاد وزیر و قاضی و شحنه شهر

شه داند و من که بهر مردم داریست

در دیده ما فقر و غنا هر دو یکیست

در مسلک ما شاه و گدا هر دو یکیست

در کشتی بشکسته طوفانی ما

دردا که خدا و ناخدا هر دو یکیست

ای داد که راه نفسی پیدا نیست

راه نفسی بهر کسی پیدا نیست

شهریست پر از ناله و فریاد و فغان

فریاد که فریادرسی پیدا نیست

دردا که دوای دل به جز حسرت نیست

حسرت بحساب قلت و کثرت نیست

گیرم که شود مجلس پنجم هم بد

بدتر ز فساد دوره فترت نیست

در دهر کسی چو ما بدین ذلت نیست

وین ذلت بی کرانه بیعلت نیست

دولت ز که جلب نفع سرمایه کند

وقتی که ز فقر نامی از ملت نیست

در مسلک ما که عزت و ذلت نیست

سلطان و فقیر و کثرت و قلت نیست

هر کس که به دست خویشتن کار نکرد

صالح به نمایندگی ملت نیست

درد هر چو ما کسی بدین ذلت نیست

وین ذلت لایزال بیعلت نیست

هست از طرف ملت بی علم قصور

تقصیر همین ز جانب دولت نیست

هرچند که سیل آرزو را سد نیست

هرچند توقع بشر را حد نیست

با کم غرضی اگر کنی خوب نظر

کابینه امروزی ما پر بد نیست

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا