اشعار عاشقانه رهی معیری (شعرهای زیبا و رمانتیک رهی معیری شاعر معاصر)

امروز و در این بخش از سایت فرهنگی تک متن اشعار عاشقانه رهی معیری را برای شما اهالی شعر آماده کرده‌ایم. رهی معیری (نام کامل: محمدحسن معیری، معروف به بیوک معیری) یکی از برجسته‌ترین غزل‌سرایان و ترانه‌سرایان معاصر ایران بود. او در ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ خورشیدی (۳۰ آوریل ۱۹۰۹) در تهران متولد شد و در ۲۴ آبان ۱۳۴۷ (۱۵ نوامبر ۱۹۶۸) در سن ۵۹ سالگی بر اثر سرطان درگذشت.

اشعار عاشقانه رهی معیری (شعرهای زیبا و رمانتیک رهی معیری شاعر معاصر)

اشعار عاشقانه غزل

ساختم با آتش دل لاله‌زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

سینه را چون گل زدم چاک اول از بی‌طاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی

کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا

هر چراغی در ره گمگشته‌ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست

گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا

کج‌نهادان را ز کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی‌پرده گفتم پرده‌داری شد مرا

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع‌سان؟ کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا

منع خویش از گریه و زاری نمی‌آید ز من

طفل اشکم خویشتن‌داری نمی‌آید ز من

با گل و خار جهان یک‌رنگم از روشندلی

صبح سیمینم سیه‌کاری نمی‌آید ز من

آتشی بویی ز دلجویی نمی‌آید ز تو

چشمه‌ام کاری به جز زاری نمی‌آید ز من

ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار

خسته دردم پرستاری نمی‌آید ز من

امشب از من نکته موزون چه می‌جویی رهی

شمع خاموشم گهرباری نمی‌آید ز من

همراه خود نسیم صبا می‌برد مرا

یا رب چو بوی گل به کجا می‌برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می‌برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد

پرواز دل به سوی خدا می‌برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می‌برد ز خویش؟

مستانه گفت دل که مرا می‌برد مرا

برگ خزان رسیده بی‌طاقتم رهی

یک بوسه نسیم ز جا می‌برد مرا

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید

به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را

نفس برید ولی رشته هوس نبرید

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد

جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

اگر نمی‌طلبی رنج ناامیدی را

ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو می‌برد حریصان را

ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم‌کیشان

ستم کشید ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند

غبار تیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟

نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است

که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید

ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟

نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید

از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را

شبی نرفت که چون صبح جامه‌ای ندرید

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

بی‌زبانم هم‌زبانی همچو من باید مرا

تا شوم روشنگر دل‌ها به آه آتشین

گرم‌خویی‌های شمع انجمن باید مرا

رشک می‌آید مرا از جامه بر اندام تو

با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا

آشیان بی‌طایر دستانسرا ویرانه به

چند با دل‌مردگی‌ها پاس تن باید مرا؟

تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی

همت مردانه‌ای چون کوهکن باید مرا

مطلب مشابه: شعرهای زیبای بلند اقبال (کامل‌ترین مجموعه اشعار زیبای این شاعر بزرگ و ایرانی)

اشعار عاشقانه غزل

تا قیامت می‌دهد گرمی به دنیا آتشم

آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم

شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج

گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم

چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته

من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم

شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست

روزها افسرده‌ام چون آب و شب‌ها آتشم

اشک جان‌سوزم اثرها چون شرر باشد مرا

قطره آبم به چشم خلق اما آتشم

در رگ و در ریشه من این همه گرمی ز چیست؟

شور عشقم یا شراب کهنه‌ام یا آتشم؟

از حریم خواجه شیراز می‌آیم رهی

پای تا سر، مستی و شورم سراپا آتشم

عیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند

وای اگر با او کند دل آنچه با ما می‌کند

با غم جان‌سوز می‌سازد دل مسکین من

مصلحت بین است و با دشمن مدارا می‌کند

عکس او در اشک من نقشی خیال‌انگیز داشت

ماه سیمین جلوه‌ها در موج دریا می‌کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم

هرکه چون گل خواب در آغوش صحرا می‌کند

خاک پای آن تهیدستم که چون ابر بهار

بر سر عالم فشاند هرچه پیدا می‌کند

دیده آزادمردان سوی دنیای دل است

سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می‌کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم

درنماند هرکه امشب فکر فردا می‌کند

همچنان طفلی که در وحشت‌سرایی مانده است

دل درون سینه‌ام بی‌طاقتی‌ها می‌کند

هرکه تاب منت گردون ندارد چون رهی

دولت جاوید را از خود تمنا می‌کند

عکس نوشته اشعار عاشقانه رهی معیری

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید

نیم‌شب صبح جهان‌تاب ز میخانه دمید

روشنی‌بخش حریق مه و خورشید نبود

آتشی بود که از باده مستانه دمید

چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق

نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید

عقل کوته‌نظر آهنگ نظربازی کرد

تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

جلوه‌ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی

منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

آتش‌انگیز بود باده نوشین گویی

نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید

تا گریزان گشتی ای نیلوفری‌چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال

چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

خفته‌ام امشب ولی جای من دل‌سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستی‌ام بر باد رفت اما نرفت

عاشقی‌ها از دلم، دیوانگی‌ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار

شیوه بازیگری از طالع بازیگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست

کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

گرچه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی

زآنکه دارد نسبتی با خاطر غم‌پرورم

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی

سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد

مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی

آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی‌سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟

بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم‌آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

می‌کند هر قطره اشکی ز داغی داستان

گرچه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد

چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن که در میدانِ عشق

آن ز پا افتاده‌ای وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان

آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک

سربه‌سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف

پر شکسته طایر بی‌آشیانی بیش نیست

او را به رنگ و بوی نگویم نظیر نیست

گلبن نظیر اوست ولی دل‌پذیر نیست

ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت

خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست

گلبانگ نی اگرچه بود دل‌نشین ولی

آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

غافل مشو ز عمر که ساکن نمی‌شود

سیل عنان‌گسسته اقامت‌پذیر نیست

روی نکو به طینت ساقی نمی‌رسد

گل را صفای شبنم روشن‌ضمیر نیست

با عمر ساختیم ز دل‌مردگی رهی

ماتم‌رسیده را ز تحمل گزیر نیست

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد

چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد

پروا کند از باده‌کشان زاهد غافل

چون کودک نادان که از استاد گریزد

دریاب که ایام گل و صبح جوانی

چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی

کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه

چون بوم که از خانه آباد گریزد

فریاد که در دام غمت سوختگان را

صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد

گر چرخ دهد قوت پرواز رهی را

چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد

عکس نوشته اشعار عاشقانه رهی معیری

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت‌سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ‌دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما

پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس

دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات

تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دل‌فریب نیست

فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

در جستجوی یار دل‌آزار کس نبود

این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد

هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم

موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان رهی

رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم

شعرهای رمانتیک زیبا

شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشت

دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت

مگر به دامن گل سر نهاده‌ای شب دوش؟

که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

میان آن همه ساغر که بوسه می‌افشاند

بر آتشین‌لب جان‌پرور قدح‌نوشت

شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت

مباد گرمی آن بوسه‌ها فراموشت

تو را چو نکهت گل تاب آرمیدن نیست

نسیم غیر ندانم چه گفت در گوشت؟

رهی اگرچه لب از گفتگو فروبستی

هزار شکوه سراید نگاه خاموشت

یافتم روشندلی از گریه‌های نیم‌شب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیم‌شب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت‌سرای نیم‌شب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه‌های نیم‌شب

دیگرم الفت به خورشید جهان‌افروز نیست

تا دل درد آشنا شد آشنای نیم‌شب

نیم‌شب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم

بوی آغوش تو آید از هوای نیم‌شب

نیست حالی در دل شاعر خیال‌انگیزتر

از سکوت خلوت اندیشه‌زای نیم‌شب

با امید وصل از درد جدایی باک نیست

کاروان صبح آید از قفای نیم‌شب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش

تا سرایم قصه‌ای از ماجرای نیم‌شب

چون شمع نیمه‌جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار انجمن‌افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شب‌های غم رهی

کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

هرکه از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

چرخ غارت‌پیشه را با بی‌نوایان کار نیست

غنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین

خاطرم امروز از غم‌های دیرین فارغ است

خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست

گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است

هر نفس در باغ طبعم لاله‌ای روید رهی

نغمه‌سنجان را دل از گل‌های رنگین فارغ است

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم

هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم

اشک سیمینم به دامن بود بی‌سیمین‌تنی

چشم بی‌خوابی ز چشم نیم‌خوابی داشتم

سایهٔ اندوه بر جانم فرو افتاده بود

خاطری هم‌رنگ شب بی‌آفتابی داشتم

خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من

خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم

محفلم چون مرغ شب از ناله دل گرم بود

چون شفق از گریه خونین شرابی داشتم

شکوه تنها از شب دوشین ندارم کز نخست

بخت ناساز و دل ناکامیابی داشتم

نیست ما را پای رفتن از گران‌جانی چو کوه

کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

شادی از ماتم‌سرای خاک می‌جستم رهی

انتظار چشمه نوش از سرابی داشتم

مطلب مشابه: شعرهای زیبای میرزاده عشقی (مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار نو)

شعرهای رمانتیک زیبا

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنی‌ها کرد با من در لباس دوستی

کوه پابرجا گمان می‌کردمش دردا که بود

از حبابی سست‌بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را

جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند

کور بادا دیدهٔ حق‌ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی

دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین‌تن من

هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من

جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی

دانم چه‌ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من

بنشین چو گل در کنارم تا بشکفد گل ز خارم

ای روی تو لاله‌زارم وی موی تو سوسن من

ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو

دست من و دامن تو اشک غم و دامن من

من کیستم بی‌نوایی با درد و غم آشنایی

هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیرامن من

قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل

غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من

گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری

گرد کدورت نگیرد آیینهٔ روشن من

تا عشق و رندیست کیشم یکسان بود نوش و نیشم

من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا