شعرهای زیبای مسعود سعد سلمان در تمامی قالب‌های غزل، رباعی، قطعات + عکس نوشته

شعرهای زیبای مسعود سعد سلمان در تمامی قالب‌های غزل، رباعی، قطعات + عکس نوشته را گردآوری کرده‌ایم. مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد.

شعرهای زیبای مسعود سعد سلمان در تمامی قالب‌های غزل، رباعی، قطعات + عکس نوشته

قطعات

هر زمانی تنم چو زیر شود

بر سر خلق در نفیر شود

خار گردد مرا گل اندر دست

خار بر دشمنم حریر شود

سخن من از آن بود سوزان

کاتش دل همی ضمیر شود

به چنین رنج کز زمانه مراست

کودک هفت ساله پیر شود

از همه مردمان بر آن بخشای

که به دست هوا اسیر شود

هر زمانی ز بخت بد سوی من

نا امیدی همی سفیر شود

دره گر بر سرم فرود آید

به گرانی که ثبیر شود

به زمستان سرد بر سر من

شرر نار زمهریر شود

ای مظفر تو در خور صدری

صدر دیوان به تو مزین باد

نیکبختی و نیک روزی را

بسته با دامن تو دامن باد

پدر تو که خواجه بوسعدست

به تو فرزند چشم روشن باد

بر مخدوم خویشتن همه سال

محترم جانب و ممکن باد

وآنکسی را که جز چنین خواهد

پاش چون پای من در آهن باد

ای روی نکو سلامتت باد

من در غم تو تو با دلی شاد

رفتی و شدی مرا نبردی

ایزد به سلامتت بیاراد

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار

شادان همی نشیند و غافل همی رود

دل بسته هواست گزیند ره هوا

تن بنده دل آمد و با دل همی رود

گر باطلی به بیند گوید که هست حق

حقی که رفت گوید باطل همی رود

ماند بر آن که باشد بر کشتیی روان

پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود

ای خداوند رحمت ایزد

بر تن و دولت جوان تو باد

به همه کام ها و نهمت ها

چرخ گردنده در ضمان تو باد

همه ساله همه مصالح ملک

در بیان تو بنان تو باد

بر همه نامه های جود و کرم

به همه وقت ها نشان تو باد

بر سر دولت هنرمندان

سایه عدل جاودان تو باد

بهر اندیشه صلاح و صواب

در یقین تو گمان تو باد

ملجاء سروران سرای تو شد

مسند سروری مکان تو باد

هر که او را زمانه بیم کند

در پناه تو و امان تو باد

آفتابی و تا جهان باشد

حضرت عالی آسمان تو باد

فتح و نصرت بهر چه رای کند

در رکاب تو و عنان تو باد

ناتوانی نصیب دشمن توست

تندرستی همه از آن تو باد

جان ما بندگان که داد به ما

جان هر کس فدای جان تو باد

چنان بگریم بر تو که هیچ کس نگریست

که هیچ وقت به فضل تو هیچ کس ناید

تو با زمانه گر بس نیامدی شاید

که هیچ مرد هنر با زمانه بس ناید

اگر اسیر کسی ام که میر خوبان شد

نه من نخست کسی ام کاسیر خوبان شد

شکیب کردن نادلپذیر دان ز دلی

که بسته سخن دلپذیر خوبان شد

نباشد ایمن گر کوه را سپر سازد

تنی که او هدف زخم تیر خوبان شد

اشعبی را اجل به دوزخ برد

زندگانی مردمان مزه داد

پسرش را خدای مزد دهد

پیش از آن کآن پلید را بزه داد

مالک آن سنگروت را بر بود

آتش اندر تنش زد و شاید

آهکش کرد خواهد اندر گور

تا بدان بام دوزخ انداید

گه گهی اندر سخن دروغ بباید

زانکه به شیرین دروغ دل بگشاید

نه که اگر مرده را دروغ همیدون

زنده کند خود دروغ گفت نشاید

مطلب مشابه: شعرهای هاتف اصفهانی در تمامی قالب‌های غزل، قطعه، رباعی و قصاید

قطعات

بونصر حسن جوان بمیرد

وز عمر ملالتان نگیرد

رد کرده ترین عالم انگار

آن کس که ورا جوان نمیرد

آن به که خود آدمی نزاید

چون زاد همان زمان بمیرد

عجب آمد مرا ز آدمیی

که تو را بیند و نگه نکند

آفتابی اگر زمانه تو را

ناگهان از حسد سیه نکند

غزلیات

ای ترکِ لاله‌رخ بده آن لاله‌گون شراب

تابان ز جامِ چون رخِ لعل از قَصَب نقاب

من گویمی گلاب است آن مِی که می‌دهی

گر هیچ‌گونه گونهٔ گل داردی گلاب

جز دوستیِّ ناب نیابی ز من همی

واجب بوَد که از تو بیابم نَبیدِ ناب

تیره نکردش آتش آن‌گه که آب بود

اکنون که آتش است ضعیفش مکن به آب

آب است و آتش است و ازو شد خراب غم

نشگفت ار آب و آتش جایی کُنَد خراب

آسایش است و خرّمی از آبْ دیده را

این است و زان بلی که کُنَد دیده را به خواب

از لطف بردوید به سر وین شگفت نیست

روح است و روح را سویِ بالا بوَد شتاب

در مغز و طبعم افتاد آتش ز بهرِ آنک

دستِ تو بر نَبید و بلور است و آفتاب

تا ندهی‌ام نَبیدی چون دیدهٔ خروس

باشد به رنگِ روزم چون سینهٔ غُراب

گفتم که چند صبر کنم ای نگار؟ گفت:

تا هست عمر، گفتم: رنجه مدار، گفت:

بی رنجْ عشق نبوَد، گفتم: نیم به رنج،

فرسوده چند باشد ازین ای نگار؟ گفت:

جز انتظار روی ندارد تو را همی

گفتم: شدم هلاک من از انتظار، گفت:

این روزگار با تو بد است، این ازو شناس

گفتم که نیک کِی شودم روزگار؟ گفت:

چون گشت زایل این سَخَطِ شهریار راد

گفتم که کِی شود سَخَطِ شهریار؟ گفت:

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام

گفتم که بخت کِی شودم جفت و یار؟ گفت:

آمرزشی بخواه شود عفوْ جرمِ تو

این گفت در کریمِ نبی کردگار گفت

ای نگارین چون تو از خوبان کجاست

نیست کس را آنچه از گیتی تراست

قد و روی و زلف،سرو و ماه مشک

مشک، پیچان، ماه، تابان، سرو،راست

تا مرا مهر تو اندر دل نشست

از دل من بیش مهر کس نخاست

ای نگار از طاعت تو چاره نیست

راست گویی خدمت خسرو علاست

شاه مسعود آفتاب داد و دین

آنکه بر شاهان گیتی پادشاست

از نهیبش ماه با رخسار زرد

وز شکوهش چرخ با پشت دوتاست

خسروان را آب حوضش زمزم است

سرکشان را خاک قصرش کیمیاست

شاه گردون همت گردون محل

خسرو دریا دل دریا عطاست

از بقا و عز و دولت شاد باد

تا به گیتی دولت و عز و بقاست

دیده گر در فراق خون بارد

حق او هم تمام نگزارد

با غمش هیچ بر نیارم دم

گر جهان بر سرم فرود آرد

در وفا داشتنش جان بدهم

تا مرا بی وفا نپندارد

آزر و مانی ار شود زنده

هر یکی خواهدش که بنگارد

این به رنده چو او نپردازد

وآن به خامه چو او نبگذارد

روی او همچو گل همی خندد

چشم من همچو ابر می بارد

نشمرد نیم ذره جرم رهی

چونکه روز فراق نشمارد

یا دل او مرا نمی خواهد

یا به من آمدن نمی یارد

رفت و ترسم که او به نادانی

به کسی دل به مهر بسپارد

همه شب در هوس همی باشم

که نباید که عهد بگذرد

در همه گر کبوتری بینم

گویم از دوست نامه ای آرد

باد اگر گرد بام من بوزد

گویم از یار مژده ای دارد

هر کجا هست شاد باد بدانک

از من دلشده به یاد آرد

مرا در غم فرقتت ای پسر

دو دیده چو ابرست و دامن شمر

وزین دل برافروخته ست آتشی

کش از درد و رنجست دود و شرر

دو چشمم بمانده به هنجار راه

دو گوشم بمانده به آواز در

امید وصال ار نبودی مرا

که روزی درآیی ز در ای پسر

پر از گرد جعد و برآشفته زلف

گشاده خوی از روی و بسته کمر

بر آوردمی جان شیرین ز تن

بیالودمی چشم روشن ز سر

بدان دو عارض چون شیر و آن دو زلف چو قیر

به ابروان چو کمان و به غمزگان چون تیر

به زیب قدی کش بنده گشت سرو سهی

به حسن رویی کش بنده گشت بدر منیر

به چشم چشمی کش سرمه بود سحر حلال

به بوی زلفی کش دانه بود مشک و عبیر

که گر تنم را زین پس کنی به مهر عذاب

وگر دلم را زین پس کنی به عشق زحیر

غزلیات

در دل چو خیره خیره کند عشق خار خار

با رنج دیر دیر کند صبر دار دار

در تن خزد ز بویه وصل تو مور مور

در من جهد ز انده هجر تو مار مار

سر در کشم به جامه در از شرم زیر زیر

گریم ز فرقت تو دل آزار زار زار

بر دیده ام چو اشک زند یار تیر تیر

پیچان شوم چنانکه کنم جامه تار تار

آویزدم نظر نظر اندر مژه مژه

از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هار هار

تا کی برآزماییم ای دوست نیک نیک

تا چند برگراییم ای یار بار بار

گل گل فتاده بر دو رخ من رده رده

تا تازه تازه در جگرم خست خار خار

غم کم خورم که هست زیانکار خیر خیر

دل خوش کنم که هست جفاکار یار یار

از راهها که هست مخوفست راه راه

وز کارها که هست نه خوبست کار کار

مرا روی تو ای نازنین نگار

به دی ماه بسی خوشتر از نوبهار

من از روی تو چون زرد شد چمن

گل و لاله سوری چینم ز بار

نه چون قد تو سروی به بوستان

نه چون روی تو نقشی به قندهار

چه خوشتر به جهان از جمال تو

مگر مجلس سلطان کامگار

جهان داور مسعود تاجدار

زمین خسرو مسعود شهریار

بقای شرف از روزگار اوست

بقا بادش تا هست روزگار

طعنه زنی که یار کنم دیگر

طعنه مزن که من نکنم باور

تو جان و دل ز بهر مرا خواهی

من از دل تو آگهم ای دلبر

جان و جهان من به تو خوش باشد

ای روی تو ز جان و جهان خوشتر

ای طیره گشته از رخ تو لاله

وی شرم خورده از لب تو شکر

شاد آن زمان شوم که تو را بینم

تابان چو ماه و نازان چون عرعر

بگشایی آن دو بسد پر لؤلؤ

بفشانی آن دو چنبر پر عنبر

گاهی ربایم از لب تو بوسه

گاهی ستانم از کف تو ساغر

ای گشته دل من به هوای تو گرفتار

دل بر تو زیان کرد چه سودست ز گفتار

از غم دل جوشان مرا بار گران کرد

آن عنبر پر جوش بر آن اشهب پر بار

ای نرگس بیمار تو بر خواب چو نرگس

چشمم همه شب در غم بیمار تو بیدار

تو سخت جفاکاری و من نیک وفاجو

من سخت کم آزارم و تو نیک دل آزار

هر چند که من بیش کنم پیش تو زاری

تو بیش رمی از من دلسوخته زار

منمای مرا رنج و مکن بر تن من جور

کز جور تو و رنج تو تن گشت گرانبار

باشد که من از جور تو در پیش شهنشه

جامه بدرم روز مظالم به گه بار

تاج ملکان خسرو مسعود براهیم

سلطان جهانبخش جهانگیر جهاندار

ای سلسله مشک فکنده به قمر بر

خندیده لب پر شکر تو به شکر بر

چون قامت تو نیست سهی سرو خرامان

چون چهره تو نیست گل لعل به بر بر

تا تو کمری بستی باریک میان را

گویی که عیان بستی ویحک به خبر بر

مانا که رخم زرین کردی ز فراقت

کردی ز رخم طرف و نشاندی به کمر بر

چندان غم و اندوه فراز آمده در دل

کاندوده شده انده و غم یک بدگر بر

دل شد سپر جان ز نهیب مژه تو

تا چون مژه زخمی زند آخر به جگر بر

جان و تن بیچاره درمانده نمانند

گر زخم جگردوز تو آمد به جگر بر

تا هجر نشسته ست به نزدیک تو ساکن

این وصل سراسیمه بماند دست به در بر

بر تو گذرم روی بتابی همی از من

گویی که ندیدی تو مرا جز به گذر بر

من بر تو همی هر چه کنم دست نیابم

ای رشک قمر دست که باید به قمر بر

آمد آهسته با کرشمه و ناز

دوش نزد من آن نگار طراز

زلف پرپیچ بر شکست به گل

چشم پر خواب سرمه کرده به ناز

بر نهاده بر ابروان چوگان

تیر غمزه به چشم تیر انداز

گفتمش چون روی به نومیدی

چنگ مانند ناز کرد آغاز

ای نیازی مرا نیاز به توست

ورچه دارد به من زمانه نیاز

من چو پرداختم به مهر تو دل

تو زمانی به وصل من پرداز

رباعیات

بر جان منت جان رهی فرمانست

فرمان تو مرا جان مرا درمانست

جز تو هر کس که باشدم یکسانست

جانست و تویی بتا تویی و جانست

ای آنکه مرا قبله وثاق تو بسست

محراب من ابروی به طاق تو بسست

سرمایه عمرم اتفاق تو بسست

در حبس مرا رنج فراق تو بسست

وصلش شادیست وز پسش زود غم است

آزرده ز من شادی و خشنود غم است

ای آفت دل ز آتش دل دود غم است

مایه است هوای تو بر او سود غم است

آویخته در هوای جان آویزت

بی رنگ شدم ز عشق رنگ آمیزت

خون شد جگرم ز غمزه خونریزت

تا خود چکند فراق شورانگیزت

رویم ز غمت گونه خال تو گرفت

چشمم همه صورت جمال تو گرفت

اینجا چو مرا غم وصال تو گرفت

ای دوست مرا دست خیال تو گرفت

ای شاه ز بزم تو جهان را خبرست

در بزم تو امشب آفتاب دگرست

وین آتش کاسمان ازو در خطرست

چون بنگرم از هیبت تو یک شررست

گر نور فلک چو طبع ما گردد راست

در مدح تو از طبع سخن نتوان خواست

هر بیت که در مدح تو خواهم آراست

در خورد تو نیست بلکه در طاقت ماست

طاهر که خطاب تو بر از نام تو نیست

در مملکت ایام چو ایام تو نیست

رامش چو ازین دولت پدرام تو نیست

هر کام که شاه راست جز کام تو نیست

مطلب مشابه: شعرهای غنی کشمیری / مجموعه کامل‌ترین اشعار شاعر بزرگِ فارسی

رباعیات

با ما ثقت الملک هم آوازی نیست

کس را با بخت هیچ دمسازی نیست

ای دشمن ملک آنچه تو آغازی نیست

با دولت طاهر علی بازی نیست

چشم تو چو فتنه جهان سوزانست

مژگانت چو نوک تیر دلدوزانست

زلفینت به رنگ روز بر روزانست

عذر تو چو توبه بدآموزانست

قصاید

شاها، جهان‌شاهی و شاه جهانیا

در چشم جور و عدل پدید و نهانیا

بایسته تر به خسروی اندر ز دیده ای

شایسته تر به مملکت اندر زجانیا

عقل و روان به لطف نیابد همی تو را

گویی که عقل دیگر و دیگر روانیا

روشن به توست سنت و آیین خسروی

تازه به توست رسم و ره پهلوانیا

گر مذهب تناسخ اثبات گرددی

من گویمی تو بی شک نوشیروانیا

گویم مگر که صورت عقلی عیان شده

چون بنگرم به عقل و حقیقت همانیا

گویی صفات ایزدی اندر صفات توست

کایدون فزون ز وهم و برون از گمانیا

برنده نیازی گویی که دولتی

دارنده زمینی گویی زمانیا

با هر کسی چو با تن مهجور وصلتی

در هر دلی چو در دل مجرم امانیا

شاها نظام یابد هندوستان کنون

زان خنجر زدوده هندوستانیا

صاحبقران تو باشی و اینک خدایگان

دادت به دست خاتم صاحبقرانیا

تا مملکت بماند تو جاودان بمان

اندر میان مملکت جاودانیا

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا