داستان های کوتاه غمگین؛ ۱۰ قصه غم انگیز احساسی دلنشین

ادبیات جهان اهمیت بسیاری به داستان‌ های کوتاه داده و از طرفی نویسندگان همواره در این بخش فعال بوده‌اند. در این بخش از سایت ادبی و هنری تک متن قصد داریم داستان های کوتاه غمگین را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

داستان های کوتاه غمگین؛ ۱۰ قصه غم انگیز احساسی دلنشین

رقص مرگ

دخترک دست و پایش میلرزید. چشم هایش سیاهی میرفت. انگار تمام آن روزهای خوشش به پایان رسیده است. نمیدانست چگونه این خبر را بگوید. خبری که….

یک ساعت بعد پسر از راه میرسد. پارک خلوت است. هوا گرفته است. گویی هوا تب دارد. چشمان دخترک از اشک لبریز میشود.دخترک با گریه سکوت را خاتمه میدهد.

-سجاد من هنوزم مثل اون روزهای اول دوستت دارم اما…

+اماچی؟

او از نگاه دخترک فهمیده بود که اتفاق ناگواری رخ داده چون دیگر چشم های دخترک به او لبخند نمیزد.

-پدرم مرا مجبور کرده که با او ازدواج کنم. او پسر رئیس شرکتی ست که پدرم در آنجا کار میکند.

پسر با شنیدن این حرف گویی ده سال پیرتر شده بود. او نمیتوانست آینده ای که دخترک در آن حضور ندارد را تصورکند.

با این که چشمان خودش خیس شده بود،اشک روی گونه های دخترک را پاک میکند و با لبخندی که تمام غم های دنیا پشتش خوابیده بود به دخترک میگوید:فرشته ها که گریه نمیکنند. نگران من نباش. من از پس خودم برمیآیم. فقط امیدوارم که خوشبخت شوی.

دخترک چیزی نگفت و از او دور شد و با اولین ماشینی که از آن نزدیکی ها میگذشت به مقصدی نامعلوم راهی شد.

اما پسرک همانجا ماند. مدتها گشت. پسرک هنوز تنها بود. تنها و غمگین نشسته روی نیمکتی در پارک و پارکی خلوت و بی سرصدا.

فارغ از خیال فردا فارغ از خیال درس و دانشگاه و کار و حتی فارغ از خیال ادامه زندگی. دیگر با کدام دلگرمی میتواند به زندگی پرفرازو نشیبش ادامه دهد. این بدترین اتفاق ممکن بود که رخ میداد حتی سهمگین تر از مرگ مادرش.

کم کم داشت هوا تاریک میشد اما پسر هنوز هم بر روی همان نیمکت محقر نشسته بود و غرق در خاطراتش.

فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.

در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ.

روزهای اول آشنایی. خجالت نجیبانه و قابل تحسین دخترک. تمامی آن لبخندهای دلنشینش که با زل زدن درچشمان او میزد. آسمان نگاهش. روزهایی که با فرشته اش زیر باران قدم میزدندن همچون قدم زدن دیگر خاطرات شیرین از مقابل چشمان بارانیه اکنونش.

دست های پسرک سرد است. پاهایش دیگر همراه ندارد و چشم های خیسش که ازین پس هیچ چیزی را زیبا نخواهد دید.

به نور صفحه گوشی ساده اش خیره شده بود. مات و مبهوت. پیام هایی که دریافت میکرد را نادید میگرفت. یک تماس بی پاسخ! مثل این که این اخری آشناست…

همه چیز از یک روز برفی شروع شد. ماه های اول دانشگاه بود. دخترک تک و تنها مقابل درب خروجی دانشگاه منتظر پدرش بود تا از راه برسد. پدر دیر کرده بود.

پسر از پشت اتوموبیل آخرین سیستمش دخترک را نظاره میکرد. او که ذاتا فردی فداکار و دلرحم بود تصمیم میگیرد دخترک را از این برف سنگین نجات دهد. دخترک ابتدا با نجابت خاص خود امتناع کرد اما مدتی بعد دخترک خیلی زود به خانه اش رسید.

این مقدمه خوبی بود برای یک آشنایی طولانی.هر روز فرشته و سجاد به بهانه های متفاوت به هم نزدیکتر میشدند. همه در دانشگاه آن دو را با هم میشناختند. هر روز با کلی خاطره شب و هرشب با تمام صمیمیت و عاطفه اش به پایان میرسید.

همه چیز بر وفق مراد بود. پسر تصمیم گرفته بود تا به همراه پدر کارخانه دار و مادر جراحش به خواستگاری دخترک برود.علیرغم مخالفت والدینش که تک پسرشان نباید با دختری پایین شهری و عقب افتاده ازدواج کند، پسر بر تصمیمش مصمم بود.دخترک نیز این موضوع را با والدینش در میان گذاشته بود. شب بود. دخترک چشم به راه پسر بود. اما پسر دیر کرده بود. خیلی دیر…

دخترک دل در دلش نبود. استرس. نگرانی. دلواپسی.

تماس دریافتی! : فرشته.من امشب نمیرسم که بیام.پدر رضا برای پدر من پاپوش دوخته. بعدا همه چیز رو بهت توضیح میدم…

“رضا” رفیق صمیمی سجاد؛همدانشگاهی خوب و از قرار معلوم پسر شریک کارخانه ای بود که پدر سجاد مدیر آنجا بود.شرکتی با 4000 پرسنل.

طولی نکشید که پدرش با دسیسه 100 میلیارد تومانی به زندان افتاد. تمام اموالش اعم از ویلای شمال آپارتمان و ماشین ها و کل دارایی بانکش مصادره شد. پدر محکوم به حبس شد. حبسی که پایانی نامشخص داشت. مادرش نیز با شنیدن این خبر سکته کرد و مرد.

پسر تمام این اتفاق ها را از چشم رضا میدید همان رفیق صمیمی اش. آنقدر صمیمی که همه جا روی هم حساب باز میکردند. همه جا با هم بیرون میرفتند و تمام کار ها و برنامه هایشان را دونفری انجام میدادند. سه نفری رضا و رفیقش و فرشته که او را “زن داداش” صدا میکرد از شهر بیرون میزدند. با هم رفت و آمد داشتند و حتی به واسطه همین رفت و آمد، پدر سجاد راضی شد تا تن به شراکت با پدر او بدهد.

پسر در چشم به هم زدنی همه چیزش را از دست داد. بعد از محکومیت پدرش با دعوایی که بین آن دو رخ داد همه چیز تمام شد.

رضا خود را بیگناه میدانست. بیگناه هم بود. اما دیگر پسر حاضر به ادامه این رفاقت نبود.

پسر ناگهان از خاطرات بیرون آمد. باری دیگر به صفحه موبایلش خیره شد. یک تماس بیپاسخ! “رضا”

به یاد آورد کارخانه ای که پدر فرشته در آن کار میکرد مطعلق به پدر رضاست.

چند پیامک خوانده نشده!

“سلام داداش سابقم” “فک کنم که خبر ازدواج فرشته تا حالا به گوشت رسیده” “تو لیاقت اونو نداشتی” “میتونی عکسای دونفریمون رو توی تلگرام ببینی” “فرشته ات دیگه مال من شد” “اینم جواب دعوایی که من توش بیتقصیر بودم” “اون دختر باهوشیه و همیشه بهترین ها رو برای خودش میخواد مث من.یه نگاه به خودت کردی؟ تو هیچی نداری!” “فرشته بهت سلام میرسونه” و …

اما…

اما اون که گفته بود پدرم منو مجبور کرده!

دنیا دور سرش میچرخید. همه چیز را تیره و تار میدید. توان ایستادنش را از دست داد و چشم که باز کرد خودش را در بیمارستان دید…

چند شبی بستری بود اما کسی را نداشت که به عیادتش بیاید. شب ها را خیلی سخت میگذراند.

صبح که از خواب سبکش بیدار میشد هنوز هم رطوبت بالشت را احساس میکرد.

دیگر زخم دستانش را نمیبست . بدنش به شدت ضعیف شده بود و چشمانش ضعیف تر.

هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست حال بد او را توصیف کند . خاطراتش را همه جا میدید.

اندوه بزرگی بود که از قلبش زبانه میکشید. یاد دخترک آتش چشمانش را خاموش میکرد. باور نمیکرد که او رفته.

بار ها سعی کرد تا خودش را از این زندگی رهایی دهد اما هربار با خود میگفت که او خواهد آمد او میآید او قول داده که تا آخرش بماند او برمیگردد و من راا از این اتاق تنگ و تاریک با خود میبرد و دوباره مرا در خود غرق میکند.

به در اتاقش مینگریست شاید دخترک را حتی به اشتباه ببیند. با وجود تمام تنفرش هنوز هم او را دوست داشت.

پیامک هایی که دریافت میکرد را میخواند. تاریخ عروسیشان چند روز دیگر بود. پسر گریه میکرد گریه میکرد اما یک شب دیگر گریه نکرد.

شب خواب سنگینی دید خوابی تلخ مثل ترس و تاریک مثل انتقام. صبح که از خواب بیدار شد به سر و وضع خود رسید آخر قرار بود تا او هم در عروسی عشقش حضور داشته باشد.

پول بیمارستان را نداشت پس بدون آن که کسی بفهمد از آنجا خارج شد. هنوز هم میتوانست روی چند دوست قدیمی اش حساب کند. یک ماشین اسقاطی و یک هفت تیر که تنها یک تیر داشت.

دخترک خوشحال بود. او میخندید. پسر از دور آنها را نگاه میکند. با ماشینش همراه دیگر آشنایان آنها را دنبال میکند. ماشین ها توقف میکنند. عروس و داماد پیاده میشوند تا برقصند. همه خوشحالند. یکی دستش را از روی بوق بر نمیدارد. همه حاضران به دنبال منبع صدا میگردند.

پسر پایش را روی پدال میفشارد و با تمام سرعت به پیش میرود. همه کنار میروند. هدف خودت را زیر میگیرد.

-این بخاطر پدر و مادرم.

رفیق صمیمی اش. رفیق؟ دیگر روی هیچ کس نمیتوان حساب کرد.

دختر شکه شده بود.

+سجاد تو؟

-چقد لباس عروس بهت میاد -مگه اون چی داشت که به دلت نشست. پول؟ خیلی زیاد؟

-اون شاید وانمود کنه که تو رو اندازه من دوست داره ولی من همیشه تو رو بیشتر از اندازه خودم دوست داشتم

-گاهی دلم برای زمانی که نمیشناختمت تنگ میشود.

-رضا تمام دارایی ام را ازم گرفت اما آخرین قسمت که قلبم بود را تو نابود کردی.

-من پر شدم از بس که توی خودم ریختم. وقت آن رسیده که این زخم کهنده دهن باز کنه.

اسلحه را روی شقیقه دخترک گذاشت. بعد گفت تو فرشته منی ولی برو به جهنم.

حیف که حتی لیاقت نداری این تیر را حرامت کنم. تو باید زجر بکشی. جهنم تو همینجاست. به جهنم خوش اومدی. ماشه کشید شد. پسر روی زمین افتاد .دامن دخترک پر از خون بود. دخترک تفنگ را برداشت و زیر چانه اش گذاشت و با گریه ماشه را کشید چند بار این کار را تکرار کرد اما بیفایده بود. تفنگ از دستان خونی اش افتاد.

دخترک میخندید دخترک میرقصید دخترک با خنده میگفت من زجر نمیکشم نه من زجر نمیکشم من حالم خیلی خوبه دخترک میخندید دخترک میرقصید تمام عمرش را در حیاط تیمارستان…

مطلب مشابه: داستان کوتاه یک ضرب المثل؛ ۱۰ داستان ضرب المثل های معروف

درخشش نشان عشق

درخشش نشان عشق

از زندگی خسته شده بودم. شقیقه‌هایم تیر می‌کشید. بی‌تفاوت به دیوار سفید خیره شده بودم. راستی چقدر خسته بودم. گرچه از نگاهم پیدا بود اما تنها او این را می‌دانست.

چقدر دوستش داشتم؟

جواب این سؤال را نمی‌دانستم اما کسی در درونم فریاد می‌زد: یک دنیا…

اما دنیا به چشمم کوچک بود. به اندازه‌ی تمام ثانیه‌هایی که با یاد او، فکر او، صدای او زندگی کرده بودم، دوستش داشتم.

اما باز هم کم بود، چون همه‌ی آنها به نظرم به کوتاهی یک رؤیای شیرین بدون بازگشت بود. هر اندازه که بود، مطمئن بودم که دیگر بدون او حتی نفس هم برایم سنگین خواهد بود و می‌دانستم دیگر بی‌او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهم به جعبه‌ی کوچک روی میز افتاد. دستم را دراز کردم و جعبه را برداشتم. نفسم داشت بند می‌آمد. یاد یک هفته پیش افتادم که با چه شوق و ذوقی رفتم و خریدمش تا به او بدهم .یادگاری‌ای که بتوانم با آن عشق خودم را جاودان بسازم. راستی چقدر زیبا بود. درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب می‌کرد.

چقدر با خودم تمرین کرده بودم. شب از هیجان خوابم نبرد. آخر فردا با او قرار داشتم. صبح زود بلند شدم. یک دوش گرفتم. کت و شلواری را که می‌دانستم او خیلی دوست دارد پوشیدم. حسابی خوش‌تیپ کردم. جعبه را توی جیبم گذاشتم. اما طاقت نیاوردم. آن را باز کردم و بار دیگر نگاهش کردم. چقدر زیبا بود اما می‌دانستم این زیبایی در برابر آن عزیز که دلم را سال‌ها بود دزدیده بود هیچ است.

سر ساعت رسیدم. همیشه از تأخیر داشتن متنفر بودم. چند دقیقه بعد او آمد. کمی آشفته بود. با خودم گفتم حتماً برای رسیدن به من عجله کرده است که این‌طور پریشان و نامرتب است.

سر میز همیشگی‌مان نشستیم. کمی صحبت کردیم. او کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه‌چیز برایش گفتم. داشتم کم‌کم حرفایم را جمع و جور می‌کردم و از اضطراب توی جیبم با جعبه بازی می‌کردم.

به محض اینکه خواستم حرف دلم را بزنم، وسط حرفم پرید و گفت:«یک چیزی را می‌خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا آخر هفته‌ی دیگه…»

دیگر چیزی نشنیدم. انگار که مرده بودم. قلبم دیگر نمی‌تپید. صدایم در نمی‌آمد. گلویم خشک شده بود؛ تا اینکه بعد از چند دقیقه که مات و مبهوت نگاهش کردم، به سختی پرسیدم:«چی؟؟؟ یک بار دیگه بگو…»

بغض کرد و گفت:«من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بلیت گرفته. خودم هم نمی‌دونستم. اصلاً باورم نمیشه. فقط یک خواهش دارم. این یک هفته‌ی آخر را با هم خوش باشیم. بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه…»

نمی‌خواستم هیچ‌چیز بشنوم. حاضر بودم بقیه عمرم را بدهم و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بماند. اما حیف نمی‌شد.

از سر میز بلند شدم. نای راه رفتن نداشتم. انگار همه‌ی دنیا را روی دوشم گذاشته بودند. صدایش را شنیدم که می‌گفت:«تو را خدا آروم باش.. مواظب خودت باش…»

نفهمیدم چطوری خودم را به خانه رساندم. رفتم تو اتاقم و خودم را روی تخت انداختم. تا ساعت‌ها تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهایی‌ام را می‌شکاند.

وقتی بیدار شدم، نفهمیدم چند ساعت گذشته بود. برایم مهم نبود. چشمم به جعبه‌ی روی میز افتاد. درخشش نشان عشق دیگر زیبا نبود، اصلاً درخششی نداشت.

آخرین قرار عاشقانه

آخرین قرار عاشقانه

روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. بهشان سنگ می‌انداختم. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلویم رژه می‌رفتند.

ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت می‌پژمرد.

طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیم را سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.

گل را هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.

بعد، یقه‌ی پالتویم را بالا دادم، دست‌هایم را توی جیب‌هایش فرو کردم، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.

صدای تند قدم‌هایش و حتی صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم. اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از پارک خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید و صدایم می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید را انداختم که در را باز کنم، بنشینم، بروم، برای همیشه.

در ماشین را باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم، توی جانم ریخت.

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌رو جلوی ماشینی افتاده بود که به او زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.

سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش را کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابان می‌رفت.

ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.

توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.

نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.

نگاهم برگشت، ساعت خودم را دیدم: پنج و پنج دقیقه.

گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه بود!

مطلب مشابه: داستان کوتاه درباره مادر (۱۲ قصه مادرانه زیبا و خواندنی)

ابراز عشق واقعی

یک روز آموزگار مدرسه موضوع انشایی برای هفته بعد به ما داد که عبارت بود از «یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق بیان کنید!» هفته بعد هرکدام از دانش‌آموزان چیزی نوشته بودند. بسیاری نوشته بودند با بخشیدن هدیه‌ای هیجان انگیز، برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کرده بودند. من هم نوشته بودم «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی» بهترین راه بیان عشق است.

آخرین کسی که معلم او را برای خواندن انشا صدا کرد، شاگرد اول کلاسمان بود. او انشای خود را پیش از آنکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، به صورت داستانی هیجان‌انگیز و البته غمناک نوشته بود:

«یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرئت کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند…»

داستان که به اینجا رسید، هنوز انشای هم‌کلاسی‌مان تمام نشده بود که همه دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما ادامه داد:«آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟»

بچه‌ها حدس زدند:«حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! و با فرار کردن قصد داشته فقط جان خودش را نجات دهد…»

راوی جواب داد:«نه، آخرین حرف مرد این بود که: عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»

قطره‌های اشک، صورت هم‌کلاسی‌مان را خیس کرده بود که ادامه داد:«همه زیست‌شناسان می‌دانند، ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین‌ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود و یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق…

وقتی تو آمدی

وقتی تو آمدی

وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم

از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی

از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی

از محبت ؟ : عشق

از دوستی ؟ : صداقت

از بهار ؟ : طراوت

از سفر ؟ : انتظار

از جدایی ؟؟؟ : ….

باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو …

تو آغوشت را به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز … بی تو من میمیرم….

مطلب مشابه: داستان های قشنگ فارسی (15 داستان و قصه جالب دلنشین)

هیچوخت زود قضاوت نکن

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ…

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !….

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد: فکر می کنم !

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

انتخاب همسر شاهزاده : گل صداقت در دانه عقیم

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت … همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

داستان غم انگیز دفتر خاطرات صورتی

داستان غم انگیز دفتر خاطرات صورتی

دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.

دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.

اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.

عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند.

آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.

هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی آغوش او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس بوسه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.

مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.

این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  كند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد.

مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.

دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد.

مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.

با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.

خرمالو!

هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام “خرمالو” آشنا شدم . میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ نامبرده را شکافته و چشیدم . شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند!

از آن روز به بعد در نظر من هر کس که خرمالو می خورد فردی ” مازوخیسمی ” و هر کس که خرمالو تعارف می کرد شخصی ” سادیسمی ” قلمداد می شد! النهایه تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من سی ونه سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم!

با اصرار فراوان همسرم، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در چهل وهفت سالگى به خرمالو یک فرصت تازه دادم! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در “صدر مصطبه” بنشانم!

یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی، باعث شد که سى و نه سال از همه خرمالو ها متنفر باشم. اولین تجربه های کودکی، شالوده ی ما را می سازند.

مطلب مشابه: حکایت کوتاه به زبان ساده؛ 20 داستان و حکایت کوتاه و دلنشین

بطری ستاره‌های عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی‌خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می‌داشت و دورادور او را می‌دید احساس خوشبختی می‌کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام ساده به یکدیگر بدون احوالپرسی، دل دختر را گرم می‌کرد. او که ساختن ستاره‌های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می‌نوشت و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا می‌کرد و داخل یک بطری شیشه‌ای می‌انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می‌گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می‌زد، چشمانش به باریکی یک خط می‌شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب ولنتاین، هنگامی‌که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می‌نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می‌زدند، دختر در سکوت به شماره‌ای که از مدت‌ها پیش حفظ کرده بود نگاه می‌کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد…

روزها می‌گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می‌گذاشت. به یاد نداشت چندبار دست‌های دوستی را که به سویش دراز می‌شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق‌لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می‌خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک‌بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ‌التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و ستاره‌های توی بطری روی قفسه‌اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:«فردا ازدواج می‌کنم اما قلبم از آن توست…» و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می‌دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس‌اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:«مست هستید، مواظب خودتان باشید.»

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می‌کرد. در این سال‌ها پسر با پول‌های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:«دوست هستیم، مگر نه؟» پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی‌اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگی‌اش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می‌ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده‌اش، پسر را بازشناخت و گفت:«در قفسه خانه‌ام سی و شش ستاره در یک بطری دارم، می‌توانید آن را برای من نگه دارید؟» پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه‌اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه‌اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:«پدر بزرگ، نوشته‌های روی این ستاره چیست؟»

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله روی آن، مبهوت پرسید:«این را از کجا پیدا کردی؟» کودک جواب داد: «از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است پدربزرگ، چرا گریه می‌کنید؟»

کاغذ به زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود:«معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی‌اعتنا به نتیجه، بی‌اندازه عاشق توست.»

وقتی امید کم میاد

یه روزای خیلی تاریک هم تو زندگی آدم پیش میاد که انگار همه چی دست به دست هم دادن تا دل آدم بشکنه. قصه ما هم درباره‌یه دختر جوون به اسم نازنینه که تو همین روزهای سخت گرفتار شد.

نازنین از یه خانواده متوسط بود. همیشه با همون دل مهربونش به همه کمک می‌کرد و با لبخند ساده‌اش دل آدمارو گرم می‌کرد. اما زندگی یه روز تصمیم گرفت یه تلنگر محکم بهش بزنه. خانواده‌ش گرفتار یه بدهی بزرگ شدن، طوری که همه چیز به خطر افتاد. باباش مریض شد و درمانش کلی هزینه داشت، مامانش هم زیر فشار مشکلات خرد شده بود.

نازنین که همیشه پشتیبان خانواده بود، تو این وضعیت خسته و بی‌رمق شد. خیلی وقتا اشک تو چشم‌هاش جمع می‌شد ولی جلوی همه سعی می‌کرد قوی باشه. اما دلش از درد شکست و ناامیدی پر بود. یه روز که داشت به آینده فکر می‌کرد، یه سوال ساده ولی سنگین به ذهنش رسید: «چرا این‌قدر باید سختی بکشم؟»

همون موقع به یاد جمله‌ای از یکی از بزرگترها افتاد: «آدم وقتی می‌افته زمین، باید سریع‌تر بلند شه، نه اینکه بمونه کف خیابون.» این جمله مثل یه چراغ تو تاریکی براش روشن شد.

نازنین تصمیم گرفت با تمام وجود بجنگه. شروع کرد به کار کردن تو یه فروشگاه کوچک، درس خوندن شب‌ها، و حتی از خودش گذشت تا بتونه به خانواده کمک کنه. سختی کشید، گریه کرد، اما هرگز تسلیم نشد. روز به روز قوی‌تر شد و فهمید که هیچ وقت نباید امید رو از دست داد، حتی وقتی همه چیز به نظر خراب میاد.

یه وقتایی زندگی درد داره، اما این دردها هستن که انسان رو می‌سازن. هر شکست یه درس داره، هر اشک یه آرامش میاره. نازنین به ما یاد می‌ده که وقتی امید کم میاد، باید محکم‌تر چنگ زد به آرزوها، چون همیشه یه راه نجات هست، فقط کافیه چشم‌هامون رو باز کنیم و دست به کار شیم.

آخرین پیام از خاک

علی پسر جوانی بود که تو یه روستای کوچک کنار شهر زندگی می‌کرد. همیشه تو دلش حس می‌کرد که دنیا بزرگ‌تر از اونجاست که اون داره می‌بینه، یه دنیای پر از فرصت و آرزو. یه روز تصمیم گرفت بره تهران و دنبال کار و زندگی بهتر باشه، اما رفتنش هیچ وقت به اون شکلی که تصور می‌کرد، پیش نرفت.

تو تهران، روزای اول همه چیز برای علی تازه و سخت بود. خونه اجاره‌ای کوچیک، کار سخت تو یه مغازه لب مرز خستگی، و دوری از خانواده. هر شب که به تخت کوچیکش می‌افتاد، دلتنگی می‌کشید اما تو دلش یه امید زنده بود که می‌گفت: «باید بمونی، باید موفق شی.»

اما یه شب که از کار برگشت، تو خیابون با یه تصادف وحشتناک روبه‌رو شد. علی تو بیمارستان بیهوش بود و همه اطرافیانش رو دچار یه غم عمیق کرد. خانواده‌اش که از دور خبر دار شدن، دست به دعا برداشتن. علی، که همیشه بی‌پروا و شجاع بود، حالا تو سکوت و درد تنهایی به آخرین نفس‌هاش نزدیک می‌شد.

تو اون لحظه، وقتی همه فکر می‌کردن که دنیا پایان راهشه، علی یه پیام صوتی روی گوشی‌اش داشت که برا مامانش فرستاده بود. تو اون پیام، با صدایی لرزون گفت: «مامان جون، نگران من نباش. هر جا که باشم، دوستت دارم و همیشه بهت افتخار می‌کنم. زندگی سخت بود، ولی من یاد گرفتم که باید با دل بزرگ زندگی کرد. همیشه بدون که تو بهترین مادر دنیایی.»

این پیام، مثل یه نوری تو دل خانواده علی روشن شد. فهمیدن که علی با همه سختی‌ها، تا آخرین لحظه‌هاش از عشق و امید حرف زده. زندگی پر از اتفاق‌های ناگهانی و دردناکه، اما همیشه یه چیزی هست که آدمو نگه می‌داره؛ عشق، امید و خاطرات خوب.

داستان علی به ما یاد می‌ده که حتی وقتی دنیا به ما سخت می‌گیره و همه چیز رو از دست می‌دیم، باز هم باید به عشق و زندگی امیدوار باشیم. چون گاهی همین یه پیام ساده، می‌تونه قلب‌ها رو به هم نزدیک کنه و دردها رو کم کنه.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا